‍ زبان فارسی در بیمِ موج دو جریان متضاد در کار بوده است: یکی چپ‌رَویِ نا‌اصل، و دیگر کهنه‌گرایی؛ در مورد نخست بر اثر تفکّری که «هر چه هست نباید باشد» به جوانانِ خسته از وضع موجود چنین القاء شد که اگر نوشته‌ای غلط یا بی‌فعل باشد، بهتر از نوشته‌ی صاف و راست است، و در شعر نیز افقی نوشتن نشانه‌ی ارتجاع و کهنگی است و عمودی نوشتن، نشانه‌ی نواندیشی. به این حساب کار به جایی کشید که بدنویسی، ابهام و گِرِه‌دار بودن، هنر شناخته شود. در مقابل در تدریسِ ادب فارسی در مدارس و حتّی دانشگاه‌ها، کهنه‌گرایی پای فشرد، در کتاب‌های درسی به انتخاب‌های نامناسب پرداخته شد، به لغت معنی کردن و احیاناً ذكرِ صنایعِ شعری اکتفا گردید، در حالی که این پوسته‌ی ظاهر است. از آنجا که شعر سنّتی مربوط به چند صد سال پیش است و با جوانِ امروز پیوستگیِ زمانی ندارد، این‌گونه برخورد خواه ناخواه فاصله به میان می‌آورد و موجب بی‌اعتنایی به آن می‌گردد که خود توهینی است به آثار بزرگ ادب فارسی. فاصله‌ای که در این پنجاه ساله میان جوانان و ادبِ اصیلِ فارسی افتاده، شاید در دنیا کم‌نظیر باشد، کم‌نظیر از آن جهت که ایران واجدِ یکی از غنی‌ترین سرمایه‌های ادبیِ جهان است و همه‌ی اندیشه‌های او و زیر و بمِ تاریخی و اجتماعیِ او در آن خلاصه شده است، و چون جوان ایرانی که باید کشور خود را بشناسد، از آن بیگانه بماند، به معنای آن می‌شود که از شناختِ "منِ تاریخیِ" خویش محروم مانده و گذشته از آن استعدادِ هنر شناختی را در خود معوّق گذارده، و سلیقه‌اش را به بی‌راهه کشانده، و این غبنِ بزرگی است. روی‌بُردِ گروهی از جوانان به ادبیاتِ روزنامه _که اکثراً صفحه‌ی ادبی دارند_ از این جهت است. ادبیاتِ کلاس را «ادبِ رسمی» می‌خوانند و تصوّر می‌کنند که رو به عقب می‌برد، و ادبِ روزنامه را «پیشرو»، زیرا صرف‌نظر از محتوا، همان ترکیبِ ظاهرِ آن حاکی از درخواستِ دگرگونی است. بنابراین سال‌هاست که به ادبِ کلاس به صورت شیئی موزه‌ای نگاه می‌شود. در دانشگاه حتّی دانشجویانِ رشته‌ی ادبیات به آنچه می‌خوانند دلبستگی نشان نمی‌دهند و از سر سیری با آن روبرو می‌گردند، و چه بسا که در بـرابـر دانشجویانِ رشته‌های دیگر احساسِ کمبود بکنند! همین احساس در معلّمانِ فارسی نیز هست که خود را متولّیِ بازارِ بی‌رونق می‌بینند، در حالی که علوم و رشته‌های متجدّد برای خود بروبیـا دارند، کلاس‌های ادبی بی‌روح است و کم‌کششیِ دانش‌آموز و دانشجو، معلّم را کِدِر می‌کند: این سخن شیر است در پستانِ جان بی‌کَشَنده خوش نمی‌گردد روان مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ اَر مُرده بود گوینده شد.                               «مولوی»                   دکتر محمّد‌علی اسلامی نُدوشن @arayehha