🕷 گریم شدت گرفت. تا خواستم برم سمتش گفت:بهار جلو نیا. قراره یه نمایش واست بازی کنم. از حرفاش سر در نمیاوردم. گریم شدید تر شد. گفتم:چی میگی هیراد؟ من حالم اصلا خوب نیست. دارم دیوونه می شم. _خب می خوام حالتو خوب کنم دیگه. بی حال نگاش کردم. منتظر شدم ببینم چی کار می خواد بکنه. سرگیجه ی شدیدی گرفته بودم. حالم داشت بهم می خورد. از پشت سرش یه موجود با پاهایی شبیه سم اسب،با دم بلند و پوستی سبز رنگ اومد بیرون. یه تبر هم دستش بود. جفت پاهام قفل کرد. حتی پلک هم نمی تونستم بزنم. یهو تبرو برد بالا.جیغ کشیدم:هی... هیراد مواظب باش. تا حرفم تموم شد تبر رو روی سرش فرو آورد. بعدم گردنشو زد. جوری جیغ کشیدم که حس کردم دیگه هیچ وقت صدام در نمیاد...