#روح_سارا 🕷
#پارت_100
گریم شدت گرفت.
تا خواستم برم سمتش گفت:بهار جلو نیا.
قراره یه نمایش واست بازی کنم.
از حرفاش سر در نمیاوردم.
گریم شدید تر شد.
گفتم:چی میگی هیراد؟
من حالم اصلا خوب نیست.
دارم دیوونه می شم.
_خب می خوام حالتو خوب کنم دیگه.
بی حال نگاش کردم.
منتظر شدم ببینم چی کار می خواد بکنه.
سرگیجه ی شدیدی گرفته بودم.
حالم داشت بهم می خورد.
از پشت سرش یه موجود با پاهایی شبیه سم اسب،با دم بلند و پوستی سبز رنگ اومد بیرون.
یه تبر هم دستش بود.
جفت پاهام قفل کرد.
حتی پلک هم نمی تونستم بزنم.
یهو تبرو برد بالا.جیغ کشیدم:هی...
هیراد مواظب باش.
تا حرفم تموم شد تبر رو روی سرش فرو آورد.
بعدم گردنشو زد.
جوری جیغ کشیدم که حس کردم دیگه هیچ وقت صدام در نمیاد...