::
#حکایت/
#قسمت_دوم
📚
#مثنوی_معنوی_مولوی
✍آن پزشکان که به علم خود بسیار مغرور بودند، به پادشاه اطمینان دادند که بیمار خیلی سریع خوب خواهد شد.
::
آنها درمان خود را شروع کردند و هر دارویی را که فکر میکردند برای بهبودی دختر مفید است، به کار گرفتند؛ ولی افسوس که هیچ دارویی مفید واقع نمیشد .
::
هیچ کدام از آن طبیبان حتی فکرش را هم نمیکردند که نتوانند این دختر را درمان کنند. گویی بیماری او غیر قابل درمان بود.
::
روزها گذشت آن کنیز نه تنها بهتر نشد، بلکه بدتر هم شد! پادشاه هم که هر روز بیصبرانه منتظر بود تا خبرهای خوبی بشنود، سرانجام عصبانی شد؛ و پزشکان را صدا زد و به آنان پرخاش کرد و گفت:( پس چه شد؟)
یکی از طبیبان، جلوتر رفت و گفت:( هیچ نمیدانیم، چه شده، هر دارویی که به کار میبریم، نتیجه عکس میدهد و بیمار را بدتر میکند. دیگر کاری از دستمان بر نمیآید و نمیدانیم باید چه کنیم!)
::
شاه تا این سخنان را شنید دیگر نتوانست روی پاهای خود بایستد به آرامی نشست در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ناگهان فکری به ذهنش رسید؛از جا برخاست و بدون اینکه به کسی حرفی بزند، بیرون رفت آنقدر عجله داشت که حتی فراموش کرد کفش و لباس مخصوص بیرون رفتن را هم بپوشد.
::
از قصد خارج شد و یک راست، به سمت مسجد رفت وارد مسجد شد؛ در محراب نشست و با حالتی گریان با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و عاجزانه گریست:
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدهگاه از اشک شه پر آب شد
در میان گریههای خود ،از گناهانش عذرخواهی کرد و برای آن دختر جوان دعا کرد. شاه پس از مدتی سر به سجده نهاد و آنقدر در سجده ماند تا خوابش برد.
✍منتظر قسمت بعدی باشید.
::