بزرگترها گفتند: روح شب قدر، فاطمه است. و فاطمه یعنی مادر تمام هستی..‌. مادرها دوست دارند، وقتی سفره را پهن می‌کنند، بچه‌های‌شان همه دور سفره‌ی پر و پیمان، بابا جمع شوند‌. بخندند و بابا از جمع‌شان چشم‌هایش برق بزند. زود کنار سفره‌ی غدیر سفره‌ی سقیفه پهن شد. مادر تا سفره‌ی سقیفه را پهن دید رفت دانه دانه دنبال بچه‌هایی که سفره‌ی غدیر را گم کرده بودند. مادر تمام تلاشش را برای جمع کردن بچه‌ها دور سفره‌ی پدر کرد؛ بچه‌ها نخواستند. خیال کردند، سفره‌ی سقیفه پر رنگ و لعاب‌تر است. مادر از غصه‌ی بچه‌ها، جوان‌مرگ شد. پدر ۳۰ سال دوید دنبال بچه‌ها. پدری که راه‌های آسمان را بهتر از راه‌های زمین می‌شناخت، پدری که گفته بود: بچه‌ها بپرسید قبل از اینکه برسد روزی که دیگر بین شما نیستم. بچه‌ها بزرگی مقام پدر را نفهمیدند‌. یکی از بچه‌ها که روزی سر همین سفره نشسته بود و همه‌ی دلیل زندگی‌اش خوردن از این سفره بود، از پای سفره خارج شد. سحرگاه نوزدهم ماه خدا، سحری که شب رقم خوردن سرنوشت یکساله‌ی بچه‌ها بود، آن بچه‌ی شقی، شمشیر کشید به فرق پدر. پدری که گفته بود، اگر زنده بمانم؛ همین بچه‌ی شقی را هم می‌بخشم. مادر این گمراهی بچه‌ها را زودتر دیده بود که اشک‌هایش نفس‌هایش را بریده بود. پدر که رفت، بچه‌ها دیگر هیچ وقت دور هیچ سفره‌ای روی آرامش را ندیدند. هزاران سال گذشته و هنوز مانده پدری پشت پرده‌ی خانه، چشم نگران بچه‌هایش. منتظر است اگر بچه‌ها دوباره دور سفره جمع شدند، بیاید و هرچه دارد را به پای‌شان بریزد. در این تحویل سال جدید پدر از حال خراب بچه‌ها خبر دارد.. می‌داند بچه‌ها فقیرتر، مظلوم‌تر و درد کشیده‌تر و راه گم‌کرده‌تر از قبل سرگردان شده‌اند. پدر منتظر تحول ما بچه‌ها‌ست. منتظر است تا احسن‌حال بچه‌ها را تقدیم‌شان کند‌. پدر منتظر چند قدم برگشتن به سمت سفره‌ی خداست... مادر روح شب‌قدر است و برای همدل شدن بچه‌ها تسبیح دست گرفته که خدا کند بچه‌ها، بفهمند زندگی بی‌پدر با مرگ یکی‌ست. زندگی بی‌پدر یعنی زمستان یعنی دنیای بدون بهار