. برایت دست و پا گیرند خلخال و النگوها نخواهی بست دل در زرق و برق این هیاهوها کسی که محو سَیر آسمان شد از زمین سیر است همیشه بوی رفتن می دهد بال پرستوها چه "دُر سفتی و خوش گفتی" که دهها قرن،شیرین است هنوز از خطبه خوانی های تو کام سخنگوها در آن کوتاهی عمرت مفاهیم بلندی بود که حک شد خط به خط بر صفحه ی تاریخ الگوها گلوبند و گلوی اعتراضت یاد خواهد داد سخاوت را به خِسَّت ها،شجاعت را به ترسوها ستون آسمان این خانه است این خانه خشتی که هر خشتش شرف دارد به تاج برج و باروها همان جارو که دستش را گرفتی خوب می داند درون "بیتِ" تو "تطهیر" می گردند جاروها الا ای محور دوران چه باکی دارم از میزان که سنگین است با مثقالی از عشقت ترازوها پس از تو روزها از بوی گل ها بی خبر بودند شبانه می روی بعد از تو می رویند شب بوها ✔جعفر عباسی بیرجند .