سوتی بارداری😁
دانشگاه درس میدادم و تا ماه هشتم رفتم سر کلاس ولی همش مانتو های گشاد میپوشیدم و تا معلوم نباشه و به خیال خودم دانشجوها نمیفهمن
اون ترم ریاضی عمومی داشتم و از صبح ساعت 8 تا 5 عصر
یه جلسه داشتم درس میدادم و اول صبح بود و تازه صبحونه خورده بودم و بچه داشت تکون میخورد و هر بار برمیگشتم سمت دانشجوها احساس میکردم دارن به شکمم نگاه میکنن.خلاصه یه چند دقیقه ای این اتفاق تکرار شد مدام در گوشی پچ پچ میکردن و منم اصلا به روی خودم نیاوردم و خودم رو بد اخلاق گرفتم. تا اینکه دیگه عصبانی شدم و گفتم چرا اینقدر پچ پچ میکنین؟جایشو نفهمیدین بگین تا دوباره بگم؟
سوال دارین؟
یکی از دخترا که خیلی شر بود گفت سوال که داریم ولی از درس نیست.سوالمون اینه که این چرا اول صبحی اینقدر تکون میخوره؟معمولا بچه ها این موقع خوابن.🤦♀🤦♀🤦♀😅😅
یعنی کلاس منفجر شد.منم دیدم دیگه لو رفتم هیچی نگفتم😢😢
خاطره بارداری😁🤦♀
به یکی از همکلاسیهای پسر زنگ زدم واسم جزوه بیاره مانتو گشادمو شسته بودم تنگه را پوشیدم رفتم دم در تا دستمو دراز کردم چزوه را بگیرم وورجک چنان لگدی زد به شکمم که شکمم یه وره شد پسره ناخودآگاه به شکمم خیره شد از خجالت مثله سیب قرمز شدم 😰😨😱😫😤😥😓😬☹️🙁😂
تجربه فرزندآوری بانوی بهشتی
http://eitaa.com/joinchat/2238513161C70e8a50686