📕 داستان عروس آمرلی حضور عروسش در این معرکه طوری حالش را به‌هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت. در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست. هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و می‌دیدم از زخم غیرتی که به جانش افتاده بود، تمام تنش می‌لرزد. تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمی‌شد و او از بلایی که می‌ترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروخته‌تر می‌شد. داغ غیرت قلبش را آتش زده و جرأت نمی‌کرد چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و فقط یک جمله گفتم: «دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» می‌دانست تلفن همراهش دست او مانده است؛ خون غیرت در نگاهش پاشید، نفس‌هایش تندتر شد و... 📌 به زودی منتشر می‌شود... @fatemeh_valinejad