┄━•●❥ من و زوجِگـرام ❥●•━┄
#پارت_نهم
هنوز لبهایم آغشتـه به رنگ دلخواهم نشده بودند، جملات تکرارے که این چند وقته در اینستاگـرام به چشمم میخورد، توے گوشـم به صدا درآمد.
/ آخه این رژ با این حجاب تضاد نداره!؟ / نخ سوزن بدم خدمتتون براے دوخت دکمه نداشته مانتو / حیا روز به روز داره آب میره، اول مانتویی محجبه بودی الان کلا فازت معلوم نیست! / پاک کن اون رژ جیغت رو، بدجور دارے دل میبرے./
این اواخر اینجور حرفها سربزنگاه خفتم میکردند اما سعی میکردم بیتفاوت نسبت به آنها بگذرم. از نظر من حجاب با آراستگی در تضاد نبود. آنها حتی به رژ ملایم من هم گیر میدادند و عنوان جیغ را ضمیمه جملاتشان میکردند، در صورتی که ظاهـر من موضوعی نبود که به دیگـران مرتبط باشد. کار رژ کالباسی را یکسره کردم و مشغول بستـن روسرے شدم. صداے مهیبی جیغ بنفش گیسو را در اتاق پخش کرد. نویان بازیگوش با پرتاب توپ به سمت گیسو ورود میهمـان محترم را به اطلاع رساند و سه سوته دَر رفت.
توے آینـه نگاهی انداختم، مجدد سرتاپایم را برانداز کردم؛ لبخنـد رضایت بخش روے لبهایم نشست. قدم برداشتم به استقبـال میهمـانان بروم که زیر چشمی گیسو را زیر نظر گرفتـم، دوباره در دقیقـه نـود، دست به تعویض لباس برده بود. دهـانم از تعجب باز ماند بخاطر لباس عجیب غریبی که به تن کرده بود، اگر پدر او را با این ریخت و قیافه میدید حتما اخمهایش در هم میرفت.
مادر که تاخیر مـا را جایز ندیده بود، سراغمان آمد و نکتههاے اخلاقیاش شروع شد
_گیلـدا حالا یه امشب سرخاب سفیدآب نمیکردی نمیشد!؟
+اِوا مامان! من فقط یه آرایش ملیح کردما.
لب گزید و سمت گیسو برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد
_استغفرالله! گیسو این چیه پوشیدے! خوبه میدونی پدرت جلوے اینجور مهمونا خیلی به پوشش شمـا حساسه.
+اوف! من که گفتم از اتاق بیرون نمیام. گوش شما بدهکـار نیست که نیست.
_صد دفعه گفتم خانوم ابطحی حرف درآره. خوششم نمیاد از تعداد میزبان کم بشه.
گیسو شانههایش را بالا انداخت. مـادر همـانطور که به سمت در میرفت، گفت:
_از من گفتن از شمـا نشنیدن! من قبلا با شمـا اتمـام حجت کرده بودم. الان دیگه حساب کتاب شمـا با پدرتونه.
★★★★★
_خدا خیرت بده گیلـدا جون. اون پیجی که براے پارچـه معرفی کردے، معرکه بود.
+خواهش میکنم لیندا جون. شکر که راضی بودید.
آقای ابطحی دل از خوردن شیرینی ناپلئونی کند، لنز چشمانش مرا نشانه گرفت
_اون پیج بستنی و رستوران سنتی هم فوق العاده بود، دیشب خانوم هوس دیزی کردن، من گفتم بریم اونجـا.
+عه! مگه شمام منو فالو دارید!؟
با قهقهی مستـانه، دندانهای بدقوارهاش به نمایش درآمد و هوس چاشنی نگاهش شد.
_نه دیگه. وقتی زدید "ورود آقایون ممنوع!" کی جـرات میکنه شمـا رو فالو کنه. من از گوشی خانوم معرفیها رو میبینم.
| مرتیکه مزخرف! فرق فالو کردن با دید زدن از گوشی همسر چیه! همسرش انگار از چشمچرانی شوهرش بیخبر بود که گوشی را در اختیارش قرار میداد. حق داشت پدر که میگفت مراقب رفتار و نوع پوشش در مقابل او باشیم. |
پدر با تعجب گفت: جریان چیه؟
کلماتی را بر زبان آوردم امـا آقای ابطحی نطقم را کور کرد.
_این لباسایی که میبینید تن من و حاج خانومه کار دست خواهر خانوم بندهست. معرفی پارچه فروشی، کار دختر شماست.
پدر هاج و واج مانده بود چه بگوید. نه آنچنان از فضاي مجازی سر در میآورد نه علاقـهای به شیء مستطیل شکل در دستـانمان داشت. مـادر که چهره متعجب و برافروخته پـدر را دید، با آب و تاب از دوخت لباس همسر آقای ابطحی صحبت کرد و بحث را به سمت هنرمندی خواهر خانم محترمه سوق داد بلکه قائله ختم شود. ┄━•●❥ ادامـه دارد...
#فاطمه_قاف |
@ghaf_313
#لعبت_اینستاگرام |
#عروسک_آنلاین
#کپی_تنها_با_نام_نویسنده_جایـز_است