💝🍃💝🍃💝 🍃💝 💝 📖 🌸 مجید قهوه‌خانه داشت و برای قهوه‌ خانه‌ اش هم همیشه نان بربری می‌گرفت تا «مجید بربری» لقب بامزه ‌ای باشد که هنوز شنیدنش لبخند را یاد بقیه بیندازد. 🔢 بارها هم کنار نانوایی می ایستاد و برای کسانی که می دانست وضعیت مناسبی ندارند، نان می خرید و دستشان می رساند. ☕️ قهوه ‌خانه ‌ای که به گفته پدر مجید تعداد زیادی از دوستان و همرزمان مجید آنجا رفت ‌و آمد داشتند که حالا خیلی هایشان هم شهید شدند : «یکی از دوستان مجید که بعدها همرزمش شد، در این قهوه ‌خانه رفت ‌و آمد داشت. 🌙 یک شب مجید را هیئت خودشان می‌برد که اتفاقاً خودش در آنجا مداح بود. بعد آنجا در مورد مدافعان حرم و ناامنی ‌های سوریه و حرم حضرت زینب می ‌خوانند و مجید آنقدر سینه می‌زند و گریه می‌ کند که حالش بد می ‌شود. 😔 وقتی بالای سرش می ‌روند. می‌گوید : «مگر من مرده‌ ام که حرم حضرت زینب در خطر باشد. من هر طور شده می‌روم.» از همان شب تصمیم می ‌گیرد که برود... 🔸 قسمت هشتم 🕊~°•~°•🍃🌸🍃 @gharibshahid 🍃🌸🍃•°~•°~🕊 💝 🍃💝 💝🍃💝🍃💝