. پس از آنكه فاطمه رحلت كرد اسماء گريبان خود را پاره كرد و خارج شد، آنگاه با حسنين مصادف شد. ايشان به وى فرمودند: «مادر ما كجاست؟» اسماء جوابى نداد. آنان وارد خانه شدند، ديدند مادر بزرگوارشان خوابيده است. امام حسين مادر خود را حركت داد ديد از دنيا رفته است. آنگاه در حالى خارج شدند كه مى‌‏فرمودند: «يا محمّداه! يا احمداه! امروز به علّت فوت مادرمان مصيبت تو براى ما تجديد شد.» پس از اين جريان متوجه حضرت امير(ع) كه در مسجد بود شدند و آن حضرت را از رحلت مادرشان آگاه نمودند. امير المؤمنين بعد از شنيدن اين خبر غش كرد، آب به صورت آن حضرت پاشيدند تا به هوش آمد، آنگاه حسنين را برداشت و داخل خانه شد. اسماء را ديد كه بالاى سر زهرا(س) نشسته گريه مى‏‌كند و مى‌‏گويد: يتيمان حضرت محمّد(ص) چه كنند، بعد از فوت جدّ شما دل ما به فاطمه(س) خوش بود! بعد از فاطمه به چه كسى دل خوش كنيم! آنگاه حضرت على صورت مبارك فاطمه زهرا را باز كرد رقعه‏‌اى نزد سر آن بانوى معظّمه يافت كه در آن نوشته بود: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، اين وصيّتى است كه فاطمه دختر پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كرده است: فاطمه شهادت مى‏ دهد كه خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد، حضرت محمّد بنده و پيامبر خدا مى‏‌باشد. بهشت بر حق و دوزخ بر حق است، قيامت خواهد آمد و شكّى در آن نخواهد بود، خداوند كليه افرادى را كه در قبرها مدفونند بر خواهد انگيخت. يا على! من فاطمه دختر حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مى‏‌باشم. خدا مرا در دنيا و آخرت براى تو تزويج نمود.» «يا على! تو از ديگران براى (غسل و كفن) من مقدّم هستى، مرا حنوط كن، غسل بده، شبانه مرا دفن كن، شبانه بر بدنم نماز بگزار، شبانه به خاكم بسپار، احدى را از فوت من آگاه منماى، من تو را به خداوند مى‌‏سپارم و فرزندانم به درود تا روز قيامت!» و چون شب فرا رسيد حضرت على پيكر مقدّس حضرت فاطمه را غسل داد و در ميان تابوت نهاد و به حضرت حسن(ع) فرمودند: «ابوذر را بياور!» هنگامى كه ابوذر آمد بدن مبارک آن بانوى مظلومه را به محل نماز آوردند و بر آن نماز خواندند، آنگاه على عليه السّلام دست‌هاى مبارك خود را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: «پروردگارا! اين جنازه دختر پيغمبر توست كه او را از دنياى ظلمانى به طرف نور بردى و نور وجودش وجب به وجب به وسعتى تامّ و تمام زمين را درنورديد و روشن و منوّر نمود.» هنگامى كه تصميم گرفتند جنازه آن بانو را دفن كنند صدايى از يكى از بقعه‏‌هاى بقيع شنيدند كه مى‏‌گفت: «بيا به سوى من! زيرا تربت و خاك وى از من گرفته شده است.» و چون نگاه كردند با قبرى حفر شده و آماده مواجه شدند. تابوت را به سوى آن قبر بردند و جنازه را در آن دفن نمودند. سپس حضرت امير(ع) بر فراز قبر نشست و فرمود: «اى قبر! من امانت خود را به تو مى‏‌سپارم، اين جنازه دختر رسول خداست.» ناگاه ندايى شنيدند كه مى‌‏گفت: «يا على! من از تو به وى مهربانترم. برگرد و مغموم و مهموم مباش!» على عليه السّلام بازگشت و قبر را مسدود و با زمين هم سطح نمود. آن قبر تا قيام قيامت معلوم نخواهد شد. 📚زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام، ترجمه بحارالانوار، علامه مجلسی، ص ۶۷۸ ........ ▪️ ای مادرم! با من سخن بگو اسماء شهادت فاطمه (س) گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن(ع) و حسين (ع) را در بيرون خانه ملاقات كرد. آنها گفتند: «مادر كجاست؟» اسماء، سخنی نگفت، آنها به سوی خانه روانه شدند و ديدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشيده، حسين (ع) مادرش را حركت داد، ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است، به برادرش حسن (ع) رو كرد و گفت: «خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد (آجَرَكَ اللَّهُ فِی الْوالِدَةِ).» حسن (ع) خود را به روی مادر انداخت، گاهی او را می‌بوسيد و گاهی می‌گفت: «ای مادرم! با من سخن بگو، قبل از آنكه روح از بدنم بيرون رود.» امام حسين (ع) پيش آمد و پاهای مادرش را می‌بوسيد، و می گفت: «مادرم! من پسرت حسين (ع) هستم، قبل از آنكه قلبم شكافته شود و بميرم، با من سخن بگو». اسماء به حسن و حسين (ع) گفت: برويد نزد پدرتان علی (ع)، و وفات مادرتان را به او خبر دهيد. حسنین (ع) از خانه بيرون آمدند، در حالی كه فرياد می‌زدند: «يا مُحَمَّداه! يا اَحْمَداه! اَلْيَوْمُ جُدِّ دَلَنا مُوْتُكَ اِذْ ماتَتْ اُمُّنا» «آه! ای محمد! ای احمد (ص)! امروز مصيبت فقدان تو برای ما تجديد شد، چرا كه مادرمان از دنيا رفت.» سپس وارد مسجد شدند، علی (ع) در مسجد بود، آنها شهادت فاطمه (س) را به او خبر دادند، علی (ع) از اين خبر آنچنان دگرگون شد كه بی‌حال افتاد، آب به صورتش پاشيدند، وقتی كه حالش خوب شد با ندایی جانسوز فرمود:«ای دختر محمّد (ص) به چه كسی خود را تسليت بدهم، تا زنده بودی مصيبتم را به تو تسليت می‌دادم، اكنون بعد از تو چگونه آرام گيرم؟» 📚بیت الاحزان، شیخ عباس قمی، ص۲۵۱ .