فصل هشتم : عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا
#قسمت_صد_و_نود_و_چهار
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
بخور که این غذا خوردن داره».
سیب زمینی سرخ کرده با تخم مرغ غذایی بود که حمید به عنوان غذای مخصوص سرآشپز درست کرده بود وارد آشپزخانه که شدم دیدم سفره را هم چیده هر بار سفره را می چید معمولاً یک چیزی فراموش می کرد یا آب، یا ،نمک، یا قاشق چنگال، بالاخره یک چیزی را از قلم می انداخت سفره را که خوب نگاه کردم گفتم: «حمید تو که میدونی این غذا با چی می چسبه پس چرا خیار شور نیاوردی؟»،گفت:«آخ آخ! ببین از بس سرآشپز روهل کردی یادم رفت تا تو بشینی سر سفره آوردم» زدم زیر خنده گفتم:«مرد حسابی چهار ساعته منتظرغذام، خوبه تو گارسون رستوران بشی، ساعت دوازده شب تازه غذا حاضر میشه تو مشغول شو خودم میارم »،دستش را گذاشت روی شانه های من و نگذاشت بلند ،شوم بگذریم از اینکه تا خیار شور را بیاورد و با دقت تمام خرد کند من نصف غذا را خورده بودم.
امتحاناتم که تمام شد برای شام منزل پدرم دعوت بودیم موتور حمید خیلی کثیف شده بود ،خانه خودمان جای کافی برای شستن موتور نداشتیم برای اینکه موتور را داخل حیاط پدرم بشوییم زودتر راه افتادیم وقتی رسیدیم از سر پله شروع کرد به یا الله گفتن، گاهی وقت ها ذکرهای متنوعی می گفت یا ،علی یا حسین یا زهرا یکجوری اعلام می کرد که اگر نامحرمی هست پوشش داشته باشد.
🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._
@har_rooz_ba_shohada110
_._._._._🌷♡🌷_._._._._