زندگینامه شهید حاج محمد ابراهیم همت 🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹🍀🌹 این قسمت دشت های سوخته فصل دوم قسمت 8⃣5⃣ وسایل زندگی شان را که به اندازه ی نصف کامیون هم نبود ،بارکردند.با عمو زن عمو خداحافظی کردند✋✋ کجا می روید عمو جان؟؟😰😰 ابراهیم گفت:می رویم اندیمشک عمو😒😒 نکنه این جا به حاج خانم بد می گذشت!😰😰 نه عمو جان نقل این حرفا نیست.اون جا من به بچه ها نزدیک ترم.خیالم راحت تر است☺️ هر جور راحت ترید،همون کار را بکنید.هر جور صلاح می دانید😞 ابراهیم گفت:پس با اجازه😊 ژیلا هم گفت:عموجان، زن عموی عزیزم ببخشید اگر مزاحم بودیم😥😥 ای وای دختر این چه حرفی ست که می زنی!تو عزیز دل ما و امانت پاره ی تن ما،حاج ابراهیم بودی.😥 ممنون!خدا خیرتان بدهد😊 خداحافظ!✋ به سلامت!😒 رفتند با حسی قریب و غمبار،شادی و اندوه،رهایی و بی پناهی دل ژیلا را تو أمان در خود فشرده بود. می رفت و نمی رفت مثل ابر تابستان در تردید مانده بود😰😰 در اوج عملیات ،حاج همت به سمت وانت راه افتاد و همزمان با این که دم در وانت رسید،ابراهیم سنجری را صدا کرد📢📢 ابراهیم سنجری که کنار بچه ها در حال گرفتن عکس یادگاری بودبه سمت وانت دوید.🏃🏃 سوار شد و پرسید:کجا باید برویم؟؟🤔🤔 🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘🌹☘ ادامه ی این داستان فردا در کانال تخصصی شهید همت @Hemmat_channel