به صفین چون شد شه لافتی امیر عرب شاه خیبر گشا علی مظهر نور حی مبین علی لنگر آسمان و زمین علی شیر غران پروردگار وصی نبی میر دلدل سوار بیاراست لشکر چنان باشکوه که بُد هیبت آن سپه همچو کوه چو دیدند آن هیبت و پُردلی به هتاکی آورد رو بزدلی یکی خصمِ بی شرم،بی واهمه ز کین داد دشنام بر فاطمه ز دشنام آن کافر بد دهن به گوشش رسید هتک حرمت حسن به لشکر بیفتاد آن دم خروش که خون حسن در رگ آمد به جوش "نوشتند بر تیغه ی ذوالفقار حسن حیدر دوم روزگار" بفرمود این قصه ی کوچه نیست یقین مجتبی را ندانند کیست اگر کوچه صفین بُد این زمان یقین میزدم گردن ناکسان به ضربی زنم گردن خصم دون کشم جسم منحوسشان را به خون برآمد به مرکب به میدان رود که آن خصم نامرد گردن زند بشد سد راهش شه عالمین قسم داد او را به زهرا حسین که ای جان عالم فدایت حسن تو بسپار این بی ادب را به من به یک ضربت او را دو نیمش کنم چنانی که نقش زمینش کنم کریم است و جودش بوَد بی حساب ببخشید بر او حسن این ثواب به مرکب برامد چو سلطان عشق که عازم شود سوی میدان عشق به توسن نهیبی براورد شاه که حیران بماندند هر دو سپاه نجنبید آن لحظه توسن ز جای نگه کرد شه یک نظر زیر پای شه عشق دید آن دم عباس را خداوند غیرت و احساس را چو خورشید محو رخ مه شده بدیدی که سد ره شه شده بگفتا که مولای من از کرم مرا منتقم کن که رزم اورم قسم بر علی صاحب ذوالفقار که از روزگارش درارم دمار تورا جان حیدر و جان بتول تمنای این خادمت کن قبول بفرمود عباس، ای دُرّ ناب پدر را چه گویم ازینسان جواب امانت تویی نزد ما از علی تویی نوجوان گرچه هستی یلی بگفتا که من زاده ی حیدرم در این بیشه من همچو شیر نرم اگرچه منم اندکی نوجوان ولی همچو حیدر منم پهلوان شنیدم که فرمود یعسوب دین که ای مام عباس ام البنین که این نازنین تو عباس من فدایی بُود بر حسین و حسن نبینم حسین جان که روزی تورا مبادا زند خصم تیغ جفا فداییت هستم شه عالمین جهانی به قربان نامت حسین چو بشنید آن نطق با آب و تاب ببخشید بر او حسین این ثواب به میدان چو شد آن یل نامدار سراپا علی تیغ چون ذوالفقار چنان یا علی برکشید از نهاد که صفین را لرزه ای درفُتاد رجز خواند که ای مردک تیره رای اگر مرد هستی به میدان درای فرستم تو را تا به قعر جهیم سزاوار نار و عذاب الیم به میدان درآمد خبیثی پلید به پیکار آن نوجوان رشید بخندید آن بی ادب قاه قاه که تو نوجوان من دلیر سپاه به تحقیر گفتا عجب لشکری ندارد علی جز تو جنگ آوری؟ بدو گفت عباس با یک نگاه که من کوه هستم تو چون پرّ کاه من عباسم و ساقی علقمه من استم غلام بنی فاطمه منم شهره در عالم پُردلی فدایی زهرا و آل علی بُوَد در رگم خون شاه نجف اگر مرد هستی بیا این طرف چو شد حمله ور بر یل پر خروش ز شمشیر او ضربتی کرد نوش به خاک اوفتاد ان پلید زبون که غلتید یک لحظه در خاک و خون چو برخاست بار دگر او ز خاک به ضربی دگر شد به کلی هلاک چو کفتار مغلوب ان شیر شد سپه یکصدا جمله تکبیر شد خبردار شد شیر پروردگار به میدان به پا گشته گرد و غبار امیر عرب دید در حربگاه بشد ولوله در میان سپاه بفرمود کین رزمِ و پیکار کیست چنین غیزت و پردلی کار کیست که باشد که بی رخصت شاه دین به میدان شده بهر رزم این چنین بگفتند اصحاب یا مرتضی که عباس تو گشته اندر غزا و مالک بدادش چنین شرح حال سبب این بُود شاه نیکو خصال بفرمود برگردد از کارزار که رزمش بُوَد تا ابد یادگار فضائل رسیده به حد کمال بُوَد شیر اُم البنینش حلال بُوَد بو فضائل خدای ادب ازین پس مه هاشمی را لقب چو عباس آمد ز آوردگاه بیامد به نزدیک شیر اِله بفرمود حیدر قسم بر علی که عباس جان تو ابوفاضلی