شب میلاد زینب گشته امشب قلم بنویس نیکو مدح زینب مهین مدح جمال منجلی را ثنای دخت دلبند علی را بیا تفسیر کن شمس الضحی را و معنا واژه ی بدر الدجی را بیا توصیف آل طاهرین گو ز واللهُ یحب الصابرین گو بیا با من شبی یک رنگ و بو شد بیا مجنون صفت دیوانه خو شو به صحرای جنون با من قدم زن بیا گامی فراسوی عدم زن که وصف نام لیلا عین جان است به مجنون روز و شب ورد زبان است کند بر صفحه ی دل نقش جانش بنوشد باده ی مستی ز جامش بیا با من سوی میخانه رو کن بیا لیلای خود را جست و جا کن بیا شادان بکوب این حلقه بر در و مستی کن بزن بر سیم آخر مرکب همچو می کن نوش جانت بزن بر لب منزه کن زبانت الا ساقی مرا هم مست گردان مرا هم عاشقی یکدست گردان مرا همچون قلم مست سبو کن ز مستی بار دیگر زیر و رو کن که هردو مست یک جام و سبوییم و با هم مدح زینب را بگوییم قلم حال خوشت بادا مبارک و اجرت با خداوند تبارک به سرمتی کنون با می وضو کن و هر ناممکنی را آرزو کن نما مدح و ثنا نور خدا را و بانوی دمشق و کربلا را همان زینب که وصفش را خدا کرد و مدحش را محمد مصطفی کرد همان زینب که سالارش حسین است و نزد اهل بیت او نور عین است نه یک زن بود زینب پنج تن بود به یاری حسینش شیر زن بود جهان شیعه از او زیر دین است دمادم دم به دم یار حسین است یکی شد پرچم آن یک نقش پرچم به پا شد زین دو آوای محرم و هردو روح واحد در دو جسم اند به یک معنا ولیکن در دو اسم اند ز عشق هردو دل در شور و شین است حسین اش زینب و زینب حسین است به وقت خلق او خلاق داور گرفت الگوی او اول ز کوثر مهیا تا کند اجزای او را ستاند از یاس و مریم رنگ و بو را مهم تر از همه دادش ز خود نور طراوت از بهشت و جلوه از حور صفا از صبح و زیبایی ز مهتاب جلا و روشنایی دادش از آب ز باران رحمت و پاکی ز شبنم حیا و عفت از زهرا و مریم وقار و استواری دادش از کوه که تاب آرد به زیر بار اندوه ز خاک کربلا بر خشت او ریخت بلا و خشت اورا در هم آمیخت سپس خلاق رحمان و رحیمش ز احمد داد بس خلق عظیمش شجاعت از علی شیر خدا داد شهامت از مهین خیرالنسا داد کرامت از حسن بخشید اورا و بودن با حسینش آرزو را و زینب را گلی بی خار و خس کرد سر آخر با حسینش هم نفس کرد نبود او فاطمه؟ پیغمبری بود سراپایش خدایی حیدری بود سراپا پا به تا سر حیدر است این به سان فاطمه چون کوثر است این و زهرا و علی را دختر است این نه دختر بل حسین دیگر است این به عصمت مریم عذراست زینب و بالاتر ،خود زهراست زینب و صبر از صبر زینب سربلند است به دامش چون اسیری در کمند است نه یک زن بل هزاران شهریار است خدایی کربلا را اعتبار است و تیغ او زبان بود و سخن بود دمش بران بُد و دشمن شکن بود به پای کفر هر دم بند می زد ظفر بر تیغ او لبخند می زد و اینها شمه ای بود از کمالش چه سان دیگر دهم من شرح حالش نویسند عالمان اوصاف بی حد به وصف و مدح او صد ها مجلد دلم گه کربلا گاهی دمشق است اسیر زینب و سلطان عشق است به دنیا افتخار ما همین است که او دخت امیر المومنین است @javadkarimzadeh