برون از مکه شد با امر داور به یوم التَّرویه سبط پیمبر روان شد اهل بیت حضرت عشق به سوی کعبه ی آمال دیگر به امر سرور خوبان نشستند به محمل بانوان با شوکت و فَر به گِرد آن گل باغ ولایت همه گشتند چون پروانه یکسر علم در دست سرداری علمدار چه سرداری ابالفضل دلاور یل ام البنین ، فرزند زهرا یل ام البنین ، فرزند حیدر به همراهی سالار شهیدان جوانان در پی آن میر و سرور ز بهر پاسداری از عقیله نهاده جان به کف یکبار دیگر ز یکسو قاسم و اکبر روانه ز سویی عون و عبدالله و جعفر همینکه کاروان در راه افتاد شرر بر جان عالم بود و آذر قدم زد سوی قربانگاه عشاق که قربانی نماید او مکرر کند ذبح عظیمی در ره عشق همان شش‌ماهه اش با نام اصغر به حلق اصغرش تیری نشاندند که شد سیراب و هم شد پاره حنجر به زیر سُم اسبان قاسمش دید به زیر تیغها شهزاده اکبر امیر لشکرش در خون تپیده ز کین دشمنان صد پاره پیکر پس از آن با لبی عطشان نظر کرد که مانده بی کس و بی یار و یاور هزار و نهصد و پنجاه زخمی که آمد بر تن سردار لشگر و حس میکرد چون شد سینه سنگین گلویش را دهد آزار خنجر و راسی را که در گودال خونین بریده از قفا شمر ستمگر چو زینب بوسه بر رگهای او زد به یاد آورد او گفتار مادر بگفتا آه مادر ، آه مادر گلویش را نمیگردد میسر پس از آن خواهری می‌بود خسته پس از آن خواهری می‌بود مضطر پس از آن خواهرش میگشت تنها میان لشگری ملعون و کافر پس از او خیمه ها میسوخت ای وای گرفت آتش‌ لباس و موی دختر میان خیمه ها می‌سوخت در تب چه بیماری که بُد مولا و رهبر به غارت رو نموده لشگر کین بَرَد سیم و زر و خلخال و زیور به این هم اکتفا ننموده بردند زبانم لال گردد، بسکه معجر به روی نیزه ها میدید زینب سر خونین پاک شش برادر به روی نیزه ها میدید در راه سران پاک سرداران بی سر چو پیکر را به روی دست بگرفت تنی بی سر، تنی پاک و مطهر بگفت ای رَبّ رضا برضائک که اینگونه ز تو باشد مقدر پس از آن هم اسیر کوفه و شام بشد زینب ز جنگی نا برابر @javadkarimzadeh