29
قسمت بیست و نهم
✍ بعدازظهرهای پنجشنبه معمولاً به بهشت زهرا میرفتم؛ به قطعه شهدا. ساعتی میان قبرها میماندم و بعد برمیگشتم.
ملاقات مادرم هم هفتهای یک بار بود. خواهرها و برادرم خیلی کم به دیدنش میآمدند. هر وقت میرفتم سراغشان را میگرفت. من هم برای اینکه دلش نشکند، میگفتم: «رفتن شهرستان، یا سر کار هستن...»
طبق معمول بهانهی آمدن به خانه را میگرفت. هنوز امید داشت. با التماس میگفت: «من تا کی باید اینجا بمونم؟ منو ببر خونه...»
هیچ وقت به معنای واقعی این جمله فکر کردهاید که «انگار یکی دل آدم را چنگ میزند»؟
آن لحظهها دقیقاً همین حس بود؛ دلم را چنگ میزدند. اما کاری از دستم برنمیآمد جز اینکه ساعاتی کنارش باشم.
پرستارها هم وقتی من را میدیدند، میگفتند: «این بنده خدا چیزیش نیست، ببریدش خونه... گناه داره.»
و من فقط سکوت میکردم.
هفتهای یک روز هم با دوستان انجمن، کلاس آقای رافعی میرفتم. او از شاگردان علامه جعفری بود (اگر درست یادم باشد) و اشعار استاد الهی قمشهای را تفسیر میکرد. آن روزها برایم معنویتی تازه بود.
نماز مغرب و عشا را هم معمولاً در مسجد نیمهکارهای که روبهروی خانهمان بود، به جماعت میخواندم. کمکم از همان سلام و علیکهای ساده با اهالی محل، رابطههایم بیشتر شد.
شبهای جمعه هم دلم میخواست خیرات کنم. معمولاً حلوا درست میکردم و در بشقابهای کوچک میریختم، میبردم دم خانههای همسایهها.
با دو دختر همسن و سال خودم که در خانوادهای مذهبی بزرگ شده بودند، آشنا شدم. با یکیشان میرفتم حسینیه بنیفاطمیه سرچشمه؛ جایی که استاد بینا تفسیر قرآن میگفت.
استاد بینا پیشتر با پدرم همکار بود. پسرش هم دکتر مغز و اعصاب بود و مطبش نزدیک خانهمان؛ همان پزشکی که برای درمان من میرفتم.
وقتی پدرم میپرسید: «کجا میری؟»
میگفتم: «میرم کلاس آقای بینا.»
دیگر کاری به من نداشت.
گاهی دوستانم را خانه میآوردم و گاهی هم به خانه آنها میرفتم.