✍قسمت بیست یکم جو تظاهرات مرا هم در مدرسه تحت‌تأثیر قرار داد. مدام به این فکر می‌کردم که چطور ممکن است یک نفر بتواند یک رژیم پادشاهی را سرنگون کند و خودش جای آن را بگیرد. در آن زمان من بدون حجاب به مدرسه می‌رفتم. انجمن اسلامی مدرسه یک کلاس عقیدتی برگزار کرده بود که همه می‌توانستند در آن شرکت کنند. آقای اکبری سخنگوی آن کلاس بود. هنوز بحثی از حجاب اجباری مطرح نشده بود. در همان کلاس دوستان خوبی پیدا کردم. یکی از آن‌ها با برادرش می‌آمد و با آنها صمیمی شدم. بیشتر اعضای کلاس اطلاعات مذهبی و انقلابی داشتند، اما برای من همه‌چیز تازگی داشت. دربارهٔ حجاب و عقاید اسلامی‌ـ‌انقلابی چیزی نمی‌دانستم. از زمانی که موهایم را کوتاه کرده بودم، دیگر اجازه نداده بودم بلند شود. خودم همیشه آن را کوتاه می‌کردم چون فر بود و به همین دلیل کجی و بی‌نظمی‌اش معلوم نمی‌شد. بعد که روسری اجباری شد، من و خواهرانم هم محجبه شدیم. شرکت در آن کلاس‌ها باعث شد اطلاعات اولیهٔ مذهبی‌ام را به‌دست بیاورم. گذشته از مسائل عقیدتی، عشق به امام خمینی(ره) خیلی زود در دلم نشست و برایم تبدیل به معیار شد: هر کسی با او مخالف بود، من هم مخالفش می‌شدم؛ هر کسی موافقش بود، من هم موافقش می‌شدم. در آن روزهای پرآشوب اول انقلاب، سازمان‌ها و حزب‌های زیادی به‌وجود آمدند یا دوباره فعال شدند. بعضی از آنها هم نام امام خمینی(ره) را یدک می‌کشیدند. نام چندتایی از گروه‌ها که یادم مانده اینهاست: حزب جمهوری اسلامی مجاهدین انقلاب اسلامی سازمان مجاهدین خلق انجمن‌های اسلامی حزب توده (کمونیست‌ها) بسیج کمیته جبهه ملی این گروه‌ها در اوایل انقلاب برای جذب نیرو فعالیت زیادی می‌کردند. به‌ویژه سازمان مجاهدین خلق که در دوران شاه شهید داده بودند و تبلیغات و اطلاع‌رسانی قوی‌ای داشتند. روزنامه و اعلامیه‌هایشان را در خیابان پخش می‌کردند و هواداران زیادی جذب کرده بودند. حتی ساختمان‌های بزرگ و چندطبقه‌ای را که مصادره کرده بودند، برای برگزاری جلسات و کلاس‌های آموزشی در اختیار داشتند. یک‌بار شنیدیم قرار است یکی از ساختمان‌هایشان از آنها گرفته شود. کسی خبر داد که عده‌ای از مردم آنجا تحصن کرده‌اند و حتی مادر شهید رضایی هم حضور دارد. من و خواهر بزرگم رفتیم ببینیم چه خبر است. همان موقع هر چهار نفرمان طرفدار این سازمان شدیم. فکر نمی‌کنم بیشتر از یک ماه طول کشید که از آنها فاصله گرفتم. با سخنرانی‌ها و کلاس‌هایی که می‌رفتم، متوجه شدم عقایدشان با من سازگار نیست. نمی‌دانم چطور خداوند در این مدت کوتاه این بینش را به من داد که بتوانم عقاید مختلف را از هم تفکیک کنم.