🟫
#بریده_کتاب
📘
#بیست_و_هفت_روز_و_یک_لبخند
بابک از وقتی توی ماشین نشسته، ته تنها لبش، که چشمانش هم میخندد. مدام گردن میکشد توی خلوتی جاده تا شاید زودتر از همه، مرقد را ببیند. شور و هیجان، چنان در بین مسافرهای اتوبوس شدید است که همه ترجیح میدهند سکوت کنند. چند ساعت استراحت در پایگاه نظامی کسوه، سرحالترشان کرده.
جادههای خاکی تمام میشود. به دمشق میرسند. مرقد طلایی، انگار از پشت ابرها در میآید. هنوز خرابی روی طلایی گنبد کاملا تعمیر نشده. وارد صحن میشوند. همهجا از پاکیزگی برق میزند؛ سنگفرشها و منارههای بلند اطراف. آرامشی غریب حکمفرماست. هم توی فضا، هم توی دلها. انگار غریبی بیبی، هالهوار بر روح و جان همه نشسته. سعی میکنند در کنار هم قدم بردارند چند قدم مانده تا نگاهها، دخیل ضریح زینب کبری سلام الله علیها شوند.
🛒 برای تهیهی کتاب «بیست و هفت روز و یک لبخند»، در دایرکت پیام دهید.
@KhateMoqadam_admin