امروز عصر در رو باز کردم و نشستم جلوش...
حدود نیم ساعت به آسمون خیره شدم، به آسمونی که رنگهای زیادی رو تو دلش جا داده بود... آبی، نقرهای، سفید، نارنجی و صورتی.
پرندهها پرواز میکردن اینور اونور و چقدر دلم خواست منم پرنده بشم، بال بزنم و برم تا بالایِ ابرها...