خیلی خسته و لاجونم...
کوچیکترین چیزها میتونن روزمو خراب کنن! مثل عینکی که دیگه حوصلهشو ندارم، لباسهای مشکیِ عزا که گرما رو به خودشون جذب میکنن و باعث سردرد میشن، وقتی که خوابم و برق میره و من غرق گرما و با نفسی که میخواد قطع شه بیدار میشم، وقتی میخوام فقط تنها باشم و تو یه اتاق تاریک و خنک دراز بکشم اما یک عالمه کار ریخته سرم، وقتی نمیخوام با آدمها حرف بزنم اما دائم یا صدام میزنن یا سعی میکنن باهام صحبت کنن. و هزاران چیز کوچیک دیگه این روزهای من رو سختتر میکنه. عمیقا از زندگیای که در حال حاضر دارم بیزار و خستهم...
چرا نمیتونم کمی برای خودم و تو حالِ خودم باشم؟ واقعا از انسانها متنفرم.