کاناپه‌ی کوچک آبی رنگ را مخصوص من کنارِ پنجره گذاشته بودیم. تا جایی که می‌شد کسی رویش نمی‌نشست جز منی که کتاب در آغوش داشتم... دورش را پر از قفسه‌های کتاب و گل و گیاه کرده بودم تا بشود امن‌ترین جایی که می‌توانستم به آن پناه ببرم! درونش مچاله می‌شدم و خودم را میان صفحه‌های کتاب غرق می‌کردم تا زشتی‌های دنیا را از یاد ببرم. از قلب و قلم "رقیه برومند" تقدیم به "کاناپه کنار پنجره"