انگشت اشارهاش را جایی نزدیک قلبم فشار داد و پرسید: "کجاست؟"
از حالت نگاه و اخمِ ریزی که میان ابروهایم نشست فهمید که متوجه سوالش نشدهام. چشم گرداند و با بیحوصلگی گفت: "قلبتو میگم! نور و امیدی که داشت! انگیزه و شوقی که باید داشته باشه کجاست؟"
کمی عقب کشیدم تا از لمس انگشتش دور بمانم. احساس کردم خنجری را روی پوستم و نزدیک قلبم گذاشته و میخواهد قفسهی سینهام را برای پیدا کردن چیزهایی که میگفت، بشکافد.
با اخمی که پر رنگتر شده بود زیر لب گفتم: "نمیدونم کجاست! تو میتونی سینهمو بشکافی ببینی چیزی ازشون باقی مونده یا نه؟"
از قلب و قلم "
رقیه برومند"
تقدیم به "
نمیدونم کجاست!"