کنج‌ها را دوست داشتم. کنجِ خانه، کنجِ اتاق، کنجِ نگاه، کنجِ دل! همیشه‌ی خدا تختم را کنج اتاق می‌گذاشتم تا خواب دلچسبی داشته باشم. انگار نقطه‌ی امنِ من در کنجِ چیزها گیر کرده بود. حالا من بودم و کنجِ صبوری‌ام... گیر کرده بودم درونش. برای غم‌ها صبر می‌کردم، برای آرزوهایم صبر می‌کردم، برای نشستن یک لبخند‌ از ته دل به روی چشم‌هایم صبر می‌کردم. من آنقدر صبر کرده بودم که دیگر شوقی برایم نمانده بود. چه خوش گفت جناب سایه وقتی گفت این صبر فرقی با اَفشردن جانم ندارد... از قلب و قلم "رقیه برومند" تقدیم به "کنج صبوری"