خیلی برام درد داره، هیچکس نمی‌تونه بفهمه چقدر... اینکه دفترهایی که پر از ایده‌ی قصه‌هاست و نصفه نیمه مونده. اینکه لیست کارهای مورد علاقه تیک نخورده مونده. اینکه غذاهام مزه‌ی غم و اشک می‌گیره. اینکه وقتی می‌خوام برم داخل موسیقی‌ها، چشمم می‌خوره به صوت‌های دوره‌هایی که گوش نداده موندن. اینکه گالری پر از ایده‌های نقاشی، سفالگری، بافتنی و... هست ولی شرایط انجامش نیست. اینکه حدود صدتا کتاب کمک درسی‌ای که به سختی تهیه شدن، دست نخورده موندن. اینکه لیست کتاب‌های مورد علاقه‌م خریده نشده موندن. و جنازه‌ی هزاران آرزوی بزرگ و کوچیک دور و بر من ریخته. من با یه زنجیر داغ و شعله‌ور به دور گردنم از سقف اتاق آویزون شدم و نمی‌میرم.