پیام را خواند و ایستاد. پای راستش را دیگر تکان‌های ریز نمی‌داد، به سمت عقب می‌برد بالا و می‌کوبید روی زمین. شروع کرد به راه رفتن و نفس نفس زدن. هوا کم آورده بود و از دهان نفس می‌کشید. لب‌های سرخش کاملا سفید شده و ترک‌های بزرگی برداشته بود. کل خانه را با قدم‌های ترک خورده وجب می‌کرد و با هر نفس صداداری که می‌کشید تمام تنش می‌لرزید. شانه‌هایش تند تند بالا و پایین می‌شدند و چشم‌هایش خشک شد. نگاهش سرد بود. در و دیوار خانه از سردی قهوه‌ی سوخته‌ی چشم‌هایش یخ زد و فرو ریخت. دست راستش را مشت کرد و بالا آورد. ضربه‌های تند و ممتدش را به کنار سرش می‌کوبید و با هر باری که درد در کل سرش می‌پیچید، مژه‌هایش محکم بر هم می‌آمدند. به کنار در اتاق که رسید روی دو زانو خورد زمین. نشست و سرش را آنقدر به عقب برد که کمرش به زمین خورد. پاهایش را دراز کرد و به سقف چشم دوخت. جلوی چشم‌هایش دائم سیاهی می‌رفت. با دهانی خشک و باز، هوا را می‌بلعید تا کمتر بمیرد. انگار یک نفر از غیب رسید و آرام زیر گوشش لب زد: "گریه کن. گریه کن. الانه که روح از تنت بره..." هق هقش چنان بلند شد که دل خودش به حال خودش سوخت. گریه می‌کرد و دردش بیشتر می‌شد. گریه‌اش آب روی آتش نبود، نفت شد و شعله‌ورتر کرد سوختنش را. / غروبی که چشم‌هایم مرد.