متن املای شماره ۳👉❌👉 صبح بود و صدای اذان می آمد مادرم می خواست به مسجد برود. برادر کوچکم محمّد جیغ می زد و بهانه می گرفت. من به مادرم گفتم :مواظب او هستم ، شما بروید و نگران نباشید. مادرم خوش حال شد و مرا بوسید. او خدا حافظی کرد و به مسجد رفت. من اسباب بازی هایم را جلوی برادرم گذاشتم و با او شروع به بازی کردم تا بهانه نگیرد. صدای زنگ در آمد. پدرم صدا زد اعظم جان من هستم ،در را باز کن. من تند رفتم و در را باز کردم . پدرم گفته است: هر وقت کسی در می زند ، وقتی تنها هستی در را باز نکن، مگر اینکه من یا مادرت باشیم. من خیلی خوب به سخن آن‌ها گوش می دهم، چون می دانم آن‌ها بدون دلیل چیزی نمی گویند و ما بچّه هاکه تجربه ی زیاد نداریم باید از آن‌ها کارهای درست را یاد بگیریم. 👆❌👆❌😍👍💪 . 💠@manebasavad 🦋@manebasavadedovomiha@madreseyehakhlagh 🌸@entesharatehArezoo