هدایت شده از خوبان پارسی‌گو
شبیه برگ سبزی که به دست باد بازی خورد دلم روز ازل در لحظهٔ ایجاد بازی خورد سکوتم را نبین، من دردمندم، من همان دردم که در لب‌بستنِ آدم، دَمِ فریاد، بازی خورد تنم -آتش‌نشانِ خسته از خاموشیِ پیکار- میان شعلهٔ تردید، از امداد، بازی خورد ‌ در آن هنگامهٔ پنهان‌دلی، آن عهد پیدایی دل روشن‌دلان در ظلمت اضداد بازی خورد مگر خودباوری فرجام بیخودباوری دارد که ساده می‌توان از دست استعداد بازی خورد؟ به قصد زندگی دنیا می‌آید، آه از این غفلت... دوباره توی زایشگاه، یک نوزاد بازی خورد