#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۱۳
.باران شــديدي در تهران باريده بود. خيابان 17 شــهريور را آب گرفته بود
.چند پيرمرد مي خواستند به سمت ديگر خيابان بروند مانده بودند چه کنند
،همان موقع ابراهيم از راه رسيد. پاچه شلوار را بالا زد. با کول کردن پيرمردها
.آن ها را به طرف ديگر خيابان برد
ابراهيم از اين کارها زياد انجام مي داد. هدفي هم جز شکستن نفس خودش
!نداشت. مخصوصاً زماني که خيلي بين بچه ها مطرح بود
٭٭٭
همراه ابراهيم راه مي رفتيم. عصر يک روز تابستان بود. رسيديم جلوي يک
.کوچه. بچه ها مشغول فوتبال بودند
به محض عبور ما، پســر بچه اي محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقيم به
.صورت ابراهيم خورد
به طوري که ابراهيم لحظه روي زمين نشســت. صورت ابراهيم سرخ سرخ
.شده بود
خيلي عصباني شــدم. به سمت بچه ها نگاه كردم. همه در حال فرار بودند تا
.از ما کتک نخورند
ابراهيم همينطور که نشســته بود دست کرد توي ساك خودش. پاستيک
.گردو را برداشت
!دادزد: بچه ها کجا رفتيد؟! بياييد گردوها رو برداريد
.بعد هم پاستيک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت كرديم
توي راه با تعجب گفتم: داش ابرام اين چه کاري بود!؟
گفــت: بنده هاي خدا ترســيده بودند. از قصدکه نزدنــد. بعد به بحث قبلي
برگشــت و موضوع را عوض کرد! اما من مي دانســتم انســان هاي بزرگ در
.زندگيشان اينگونه عمل مي کنند
٭٭٭
.در باشگاه كشتي بوديم. آماده مي شديم براي تمرين. ابراهيم هم وارد شد
.چند دقيقه بعد يکي ديگر از دوستان آمد
تا وارد شد بي مقدمه گفت: ابرام جون، تيپ وهيکلت خيلي جالب شده! تو
راه كه مي اومدي دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف
!مي زدند
بعد ادامه داد: شــلوار و پيراهن شــيك كه پوشيدي، ساک ورزشي هم که
!دست گرفتي. کاماً مشخصه ورزشکاري
به ابراهيم نگاه كردم. رفته بود تو فكر. ناراحت شد! انگار توقع چنين حرفي
.را نداشت
جلسه بعد رفتم برای ورزش. تا ابراهيم را ديدم خنده ام گرفت! پيراهن بلند
!پوشيده بود و شلوار گشاد
به جاي ساك ورزشي لباس ها را داخل کيسه پاستيكي ريخته بود! از آن
!روز به بعد اينگونه به باشگاه مي آمد
!بچه ها مي گفتند: بابا تو ديگه چه جور آدمي هستي؟
.ما باشگاه مي يايم تا هيکل ورزشکاري پيدا کنيم. بعد هم لباس تنگ بپوشيم
!اما تو با اين هيکل قشنگ و رو فُرم، آخه اين چه لباس هائيه که مي پوشي؟
ابراهيم به حرف هاي آن ها اهميت نمي داد
💕join ➣
@montazar
🔹
#نشر_صدقه_جاریست 🔹