#قسمت8
چهره اش هرچند معلوم بود که تکیده و لاغرتر شــده اما انگار در کنار آن چشــم های گیرا و پرنفوذش که با دو ابروی پرپشــت و ســفید تزیین شــده بود، چنان درخششــی داشــت که مرا از اســتخوان های بیرون زدۀ گونه هایش و چشم های گودرفته اش، غافل می کرد. لبخند روی لب هایش که عطر آن را از همان فاصله هم می توانســتم استشــمام کنم، مانند گُلی بود که از زیر انبوه برف های پاک و دست نخوردۀ محاسنش بیرون زده بود. اما دستان آفتاب ســوخته اش که روی چانه گرفته بود، نمی گذاشــت خوب محاســنش را ببینم! یک باره هول برم داشت، نگاهی به دخترها انداختم، آن ها هم انگار با من همین چهره را مرور کرده بودند و رسیده بودند به دستی که روی چانه بود و به نظرمان چیزی را پنهان کرده بود! زهرا بهت زده و نگران به سارا گفت: «مثل اینکه بابا مجروح شده!» اما من چیزی نگفتم چرا که نمی خواستم نگرانی شان را تشدید کنم، هرچند درون خودم غوغا بود.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313