#قسمت234
اگــر می خواســت تــا میوه فروشــی ســر کوچــه بــرود، به وهب و مهــدی می گفت: «بچه ها بریم.» وهب یا مهدی رکاب می زدند و حسین پشت سرشان می دوید. وقتی می آمدند، وهب می گفت: «امروز بابا یادمون داد که با دوچرخه نیم رکاب بزنیم یا چطوری از روی پل و جوب رد شیم. فقط می گه، تک چرخ نزنید.» حسین ظرف این چند روز به اندازۀ چند ماه که نبود، از من و بچه ها دلجویی کرد هرچه از جبهه و کارش پرسیدم، حرفی نزد و من به تردید افتادم که کسی فرمانده لشــکر باشــد، چگونه می تواند توی کوچه دنبال دوچرخۀ بچه هایش بیفتد و آن ها را هل بدهد. روزی که خواست برود. چند جعبه گل اطلسی توی باغچه کاشت و با شیلنگ آب، دور حیــاط، دنبــال وهــب و مهــدی افتــاد و خیسشــان کرد. من فقط نگاه می کردم. نگاهش به من افتاد. دســتانش را کاســه کرد و چند مشــت روی من پاشید و رفت.
🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀
@parastohae_ashegh313