هنــوز محــو قیافــۀ ناآشــنایش بــودم، جــواب دادم: «الحمــدالله، همین که شــما رو سالم و سرحال می بینیم، خوبِ خوبیم! شما چرا این جوری شدی؟ یاد روزهای جنگ خودمون افتادم، چقدر موهات بلند شده یعنی اینجا هم فرصت رفتن به سلمانی ندارید؟!» خندید و گفت: «چند روزی که اینجا باشــید می بینید که همون شــرایط جنگ خودمونــه، شــاید هــم بدتــر! اینجــا ریــش و قیچــی دســت مســلّحینه کــه البته اگه دستشون برسه، به جای ریش، گردن می زنن!» منظور حسین از مسلحین همان مخالفین دولت بودند که من آنها را به عنوان تکفیــری می شــناختم. خواســتم بپرســم «چــرا می گــی مســلحین؟» کــه با حرکت دســت انــگار بــه کســی اشــاره کــرد، تــازه متوجه اطراف شــدم. جوانــی به نظرم عرب، پشت سر حسین، ایستاده بود جلوی ماشینی که با وجود چند سوراخ، هنوز شکل و شمایل ماشین های ضدگلوله را داشت. جوان نجیبانه جلو آمد، طوری که او نشنود از حسین پرسیدم: «محافظ شماست؟!» 🥀خاطرات همسر شهید سردار حسین همدانی🥀 @parastohae_ashegh313