رازِدِل 🫂
#قسمت_شانزدهم بخاطر فشار های عصبی تا مرز سکته رفته بودم اما بازم خدا انگار میخواست زنده بمونم... ن
وقتی به کارگاه رسیدم مستقیم رفتم دفتر مدیرم... بعد در زدن صدای خانوم صادقی بود امروز خودش تنها بود شوهرش نبود. چه بهتر اینطوری راحت تر حرف میزدم _سلام خوبین خانوم صادقی -سلام عزیزم خوبی از این ورا هنوز دو روز دیگه مرخصی داری که... لبخند محجوبی زدم و گفتم: _راستش باهاتون کاری داشتم... -بفرما بیا بشین... _ببخشید مزاحم که نیستم -نه اصلا بشین عزیزم... _راست درمورد جاریم باهاتون‌ حرف دارم -جاریتون؟ _همونی که همیشه اینجا قرار میزاشت مخصوصا روزایی که شوهرتون بودن... صورتش یهو زنگ عوض کرد... _منظورت و متوجه نشدم میشه واضح توضیح بدی؟ ای گلوم و قورت دادم و گفتم... ... ══❈═₪❅💕❅₪═❈══ https://eitaa.com/raz_del ══❈═₪❅💕❅₪═❈══