#قسمت_هفدهم
وقتی به کارگاه رسیدم مستقیم رفتم دفتر مدیرم...
بعد در زدن صدای خانوم صادقی بود امروز خودش تنها بود شوهرش نبود.
چه بهتر اینطوری راحت تر حرف میزدم
_سلام خوبین خانوم صادقی
-سلام عزیزم خوبی از این ورا هنوز دو روز دیگه مرخصی داری که...
لبخند محجوبی زدم و گفتم:
_راستش باهاتون کاری داشتم...
-بفرما بیا بشین...
_ببخشید مزاحم که نیستم
-نه اصلا بشین عزیزم...
_راست درمورد جاریم باهاتون حرف دارم
-جاریتون؟
_همونی که همیشه اینجا قرار میزاشت مخصوصا روزایی که شوهرتون بودن...
صورتش یهو زنگ عوض کرد...
_منظورت و متوجه نشدم میشه واضح توضیح بدی؟
ای گلوم و قورت دادم و گفتم...
#ادامه_دارد...
══❈═₪❅💕❅₪═❈══
https://eitaa.com/raz_del
══❈═₪❅💕❅₪═❈══