محمدعلی را بغل کرده و راه میرفتم و می گفتم: خدایا به همین بچه ای که توی بغلمه قسم، هیچی از تو نمیخوام. فقط مصطفی برگرده. حتی اگه قطع نخاع باشه هم مهم نیست، فقط برگرده. فقط چشماش باز باشه، من خودم کنیزیش رو می کنم و هیچ گله ای هم نخوام داشت. مامانم حالش خراب شد. چادر سر
کرد و گفت: «من میرم مزار شهدای گمنام.» یکی از خانم های همسایه هم بلند شد و با او رفت. من هم بچه ها را گذاشتم و پشت سر آنها رفتم. ساعت دوازده شب بود که رسیدم آنجا، دیدم مامان ضجه میزند و از شهدا می خواهد مصطفی سالم برگردد. پدرت با ماشین آمد و زن همسایه رفت پیش پدرت چیزی گفت. من کنار مزار شهدا بودم که پدرت آمد صفحه موبایلش را روبه روی صورتم گرفت و در حالی که سرم را می بوسید گفت: «این پیام رو
الان دادن.» نگاه کردم: سیدابراهیم به ملکوت
اعلی پیوست.
دوسه دقیقه گریه کردم. بعد ساکت شدم و دور و برم را نگاه کردم. دیدم پر از مرد است. بلند شدم و آمدم طرف خانه. مادرم سوار ماشین پدرت شد، اما من پیاده آمدم. باید پیاده میآمدم. چند نفر از دوستانم به من پیوستند. آنها را چه کسی خبر کرده بود؟ آمدیم خانه. مادرم هم آمد بالا. پدرت و دوستانت. مادرت نشسته بود کنار بچه ها. رفتم پیش او، زانو زدم و در بغلش فرورفتم. یادم نیست
چه حرف هایی زدیم. یادم نیست چه گفتم و چه گفت. فقط حس می کردم چقدر بوی تو را میدهد. پدرم که آمد حیرت کردم: «بابا چرا دولادولا راه میری؟» به همین جوری!
⬅️
#ادامه_دارد....
🔻
#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷