اخر مامانم کلافه شد و فریاد زد حوابشو بده ببین چی میگه کلافه شدم از بس زنگ زد گوشیو جواب دادم رضا تند تند میگفت عزیزم تو غصه نخور من درستش میکنم رضا هر جوری که میتونست مادرش رو راضی کرد حدود شش ماه کشید تا راضی شدن بیان خواستگاری و بعد هم ازدواج کردیم تو زندگیمون مادرش خیلی سنگ مینداخت و اذیت میکرد اما من و رضا اهمیتی نمیدادیم مدام در گوش رضا میخوند که بیا بریم برات یه زن دیگه بگیرم و این دختره بدرد نمیخوره اما رضا قبول نمیکرد تا یه بار مادرش جلوی من بهش گفت زنت قبل تو با صد نفر بوده این دختر بی صاحابه رضا هم خونسرد لب زد :مهم الانشه که عین گل‌ پاکه مادر من بس کن تو این چیزا دخالت نکن یه مدتی از زندگیمون گذشت که چهره واقعی رضا برام رو شد نمیذاشت هیچ جا برم خودشم سرکار‌نمیرفت و مدام با دوستاش میرفت پی زهرماری خوردن شب که میومد ی دعوا حسابی میکردیم و میخوابید... ✍ادامه دارد... #⛔️ 🍃┅🦋🍃┅─╮ @shahidma ╰─┅🍃🦋🍃