🦋🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃
🍃🦋🍃
📚داستانڪ📚
༺📚════════
@dastanakk
🍃
📚داستان واقعی و آموزنده دختری بنام ساغر
#کاخ_آرزوها
🦋قسمت ششم و پایانی
پول را به مامان تحویل دادم و همراه با آن ها به پشت در اتاق عمل رفتیم. مامان دست های آن خانم جوان را که باردار هم بود در دست هایش فشار داد و با مهربانی گفت:
- عزیزم نگران نباش. دکتر گفت چیز مهمی نیست. یه بیهوشی کوتاه مدت
می دن و پای شوهرت رو گچ می گیرن.
بنده خدا معلوم نبود حواسش کجاست؟ با موتور یکهو پرید جلوی ماشین من. خدار و شکر که سرعت زیادی نداشتم وگرنه...
به هر حال، حالا که به خیر گذشته و من هر کاری از دستم بربیاد براتون انجام
می دم.
آن خانم جوان باردار در حالی که گریه می کرد از مامان تشکر کرد. بالاخره مصدوم را از اتاق عمل به بخش منتقل کردند. من و مامان و خانم آن مرد بالای سرش رفتیم.
به محض دیدن بیمار روی تخت رنگ از روی من پرید. ضربان قلبم تند و تندتر شد. نزدیک بود از حال بروم.
بغض بدی مثل بختک چنگ انداخت به گلویم.
روی تخت، آن مرد جوان پا شکسته کسی نبود جز صادق...
دلم می خواست باور کنم که این فقط یک خواب است اما ناگهان صدایی آشنا به من فهماند که خوابی در کار نیست.
سرم را به سمت صاحب صدا برگرداندم، مهناز در چارچوب در ایستاده بود و گریه کنان می گفت:
- زن دایی، چه بلایی سر دایی صادق اومده؟
مهناز که متوجه من و مادرم شده بود، با دیدن ما بی آنکه چیزی بپرسد سریع اتاق را ترک کرد.
من قربانی حماقت و زودباوری خودم شدم و از کسی نباید گله کنم. نه صادق و نه مهناز بعد از آن ماجرا دیگر با من تماس نگرفتند. من هم هنوز ماجرا را برای مادر و پدرم نگفتم. کار روز و شبم شده گریه . به کاخ آرزوهایم فکر می کنم که چه ساده لوحانه خودم بر سرم هوار کردم...
📚داستان های واقعی و آموزنده در کانال داستان و پند📚
🦋پایان.
📚داستانڪ📚
༺📚════════
@dastanakk
📚داستانڪ📚
༺📚════════
@dastanakk