🌾اخر شب با سید محمد به گلزار شهدا رفتیم.
حس می کردم من را به اینجا کشیده است تا به من خبری بدهد. گفتم: سید چی شده، امشب یه حالی هستی، نکنه تو هم قصد رفتن داری، نکنه تو را هم صدا زدن!
گفت: آره، زمان جدایی ما از هم رسیده، به قولاً هذا فراقٌ بینی و بینک.
دستش را در زیر پیراهنش کرد و بسته ای که روی آن را چسب زده بود، بیرون آورد، آن را به سمت من گرفت و گفت: این امانت پیش شما باشد، البته زمان زیادی نیاز نیست آن را نگه داری. تا زنده هستم این موضوع بین خودمان باشد.
با ناباوری بسته را که یک پاکت مقوایی چسب کاری شده بود را گرفتم. گفتم: سید این چیه؟
گفت: سید تو برای من مثل برادر هستی، می خواهم رازی را به تو بگویم. تو فقط گوش کن و تا زمانی که زنده هستم...
بی اختیار لبخند زیبایی روی لبش آمد و ادامه داد: که زیاد هم طول نمی کشد به کسی نگو. اگر در این مدت حتی مادرم هم فهمید، خدا شاهد است تو را حلال نمی کنم. وقتی هم فهمیدی از من نپرس چرا و چطور و چه وقت خودم این را فهمیدم.
سراپا گوش شده بودم. سید محمد گفت: فردا شب عازم جبهه جنوب هستم. دیگر اختیار ماندن یا نماندنم دست خودم نیست. به لطف خدا و اهل بیت علیه السلام، من را هم صدا زده اند و هفته آینده پنجشنبه جسدم را برای تشییع به همین جا می آورند. آن روز این بسته را باز کن. این وصیت نامه من است. هم آن را با دست نوشته ام و هم در نوار کاست با صدای خودم ضبط کرده ام.
گفتم: سید محمد، تو تنها سرمایه مادرت هستی. جز تو کسی را ندارد. فکرش را کردی بعد از تو چه بکند. بعد تو چگونه تنهایی زندگی کند؟
سید ساکت و آرام می رفت. وقتی اصرار های من را دید گفت: سید فکر می کنی، گذشتن از این مرحله،[ رها کردن مادرم] برایم آسان است؟ نه بخدا. من هم احساس دارم. تعلق و آرزویی دارم. اما به لطف خدا و با توکل به خدا توانستم از این مرحله به سلامت رد شوم...
هفته بعد که وصیتش باز شد. نوشته بود، مادر تو مثل حضرت ام المبنینی، هر دو همه پسرانتان را در راه خدا دادید...[ سید محمد تک فرزند مادرش بود و مادر بعد از او تنها شد، تنهای تنها.]
🌾راوی سید کمال خردمندان
🌸🌷
#شهیدسیدمحمدشعاعی
#شهدای_فارس
📚از مجموعه
#داستان_های_سرزمین_مادری
📄برشی از کتاب
#همین_نزدیکی
🌷🌹🌹🌹🌷
#ﻛﺎﻧﺎﻝ_ﺷﻬﺪاﻱ_ﺷﻴﺮاﺯ:
@shohadaye_shiraz
ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺷﻬﺪا ﺭا ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﻴﺪ:
http://eitaa.com/joinchat/2304966656C7c3f274f75
ﺩﺭ ﺳﺮﻭﺵ:
https://sapp.ir/shohadaye_shiraz