🌹🌹🌹🌹🌹: *داستان دنباله دار هر روز یک قسمت* * * * * * * 🎤به روایت موسی سلیمانی روایت سوم آموزش غواصی می‌دیدیم در آبهای سنگین سد دز. از آب بیرون آمدیم درست یک ساعت از ظهر گذشته ، در تیغ آفتاب گرمای خرماپزان جنوب ! ۶ ساعتی می شد که در آب بودیم. گرسنگی داشت از حلقمان بیرون می‌ریخت و خستگی از ساقهایمان بالا می رفت اما خستگی مانع شکم گرسنه نبود . به سمت چادرها پرواز کردیم ، خاک تفته زیر شلاق آفتاب له له میزد. اما قدم هایمان را سست کرد ،سر هایی که نصفه و نیمه در دیگهای غذا بود پای منبع آب. دو نفر سخت مشغول شستن ظرف ها بودند و طوری سرگرم بودند که گویی به عبادت مشغول اند متوجه ما هم نشدند. حیرت و حسرت در چشم های مان دوید، خستگی و برازندگی مان فرو ریخت نه زردی بر پیشانیمان برق زد ‌. فرمانده گردان حضرت زینب بود با آستین‌های بالا زده و تکه‌های گونی کف آلود در دست... یعنی باقر. سید محمد کدخدا هم همین وضع را داشت ، جانشین گردان امام حسین (ع) . عرق از پیشانی شان شر کرده بود اما با این نم سردی که از شقیقه ما فرو می چکید فرق داشت. هیچ نگفتیم .حتی نگاه مان هم به هم نیفتاد. سرمان را پایین انداختم و به طرف چادر ها حرکت کردیم. عجله نداشتیم چادرها در هرم آفتاب نفس‌نفس می‌زدند. بچه ها آرام خوابیده بودند و  دو فرمانده ظرفهای آن‌ها را می شستند. 🎤 به روایت غلامعلی جوکار روایت اول باقر چسبیده بود به زمین، گلوله ها یکی پس از دیگری از بالای سرش رد می‌شدند. زوزه تیرها را به طور کامل می شنید. نگاه اش را از سمت مقابل نمی گرفت ‌. مرا مامور کرده بود تا گوشه ای کمین کنم و منتظر دستورش باشم. قضیه مربوط به سال‌های اول انقلاب شاید سالش است که رفته بودیم شکارِ خان! کسی که با شلیک گلوله زمینگیر همان کرده بود یکی از همین خانه‌های شرور بود که باقر را شناسایی کرده بود و قصد داشت هر طور شده فرمانده گروه را از بین ببرد. خان شرور ،  بعد از شلیک چند تیر پا به فرار گذاشت باقر سریعاً از روی زمین بلند شد و به کمک بچه ها او را محاصره کردند. به میمنت این فرد آن روز را در کوه و کتل های اطراف خشت و کمارج به سر بردیم با کباب کبک! ادامه دارد .... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb 🌿🌿🌹🌿🌿🌹🌿🌿