⏳》
#درڪَُذرزمـان
📜》
#ورق_410
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
سمت باغ رفتیم.
رسم بود عروس را به داماد نشان ندهند تا آخر شب.
و من مانده بودم چرا آخه؟!
دل تو دلم نبود برای دیدن حامد.
صدای ساز و دُهل روستا کم کم بلند شد و اهالی جمع شدند.
روی صندلی بالای مجلس نشسته بودم و نگاهم بین جمع میچرخید.
طبق عادت گلنار پذیرائی میکرد.
چند دقیقه ای چشمانم جلبش شد.
تا سمت پرده ی وسط باغ میرفت که چایی و شیرینی را بگیرد، گونه هایش سرخ میشد.
دقت که کردم دیدم حتی موقع گرفتن سینی چای با لبخند سر به زیر می اندازد و سرخ میشود.
تازه آن لحظه بود که حدس زدم حتما آقا پیمان آن طرف پرده ایستاده و سینی چای را به او میدهد.
مهمانان مجلس با چای و شیرینی پذیرائی شدند و دخترهای کوچک وسط مجلس میرقصیدند.
بالاخره آخر مجلس شد و موقع شام.
آقا جعفر چلو گوشت درست کرده بود و عجب خوشمزه بود!
بعد از شام وقتی روسری بلند و قرمز ترکمن را روی سرم انداختند، به حامد از قسمت آقایان به قسمت خانم ها،. اجازه ی ورود دادند.
خانم ها کل میکشیدند و بی بی نقل روی سرم میریخت و همه منتظر بودند تا حامد روسری را از روی سرم بردارد.
نگاهم به قدم هایش بود.
مقابلم ایستاد و صدای کف زدن ها و کل کشیدن ها برخاست.
دستانش را سمت روسری بالا آورد و دو طرف آویز آنرا گرفت و آهسته بالا آورد.
همراه همان روسری که از روی سرم برداشت ، سرم را بلند کردم.
✍️》
بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع‹امـانتداࢪبـاشـیم›
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮
درجان من،طنين صداے "بنان" تويى
زيبــاترين "الههے ناز" جهــان، تويى
هــر چند آسمان خدا پرستارہ است،
اما عروس هرشب هفت آسمان، تويى