پیاده‌روی اربعین سال ۹۳ میانه‌های راه کنار جاده، زیر چادر بزرگ برزنتی نمایشگاهی برپا بود. عکسهایی از شهدای عراق، مقاومت نیروهای مردمی حشد الشعبی و پوسترهای گرافیکی با محتواهای مختلف بصیرت‌افزایی روی پایه‌های نمایش عکس نصب شده بود؛ جالب آنکه هیچ کس بعنوان متولی در آنجا حضور نداشت. متفاوت بودن این نمایشگاه پرمحتوا با دیگر کارهای فرهنگی این مسیر، خیلیها را برای بازدید بسوی خود جلب می‌کرد. هرکس وارد میشد محال بود دست خالی از معرفت بیرون بیاید. معلوم بود متولی‌اش با عشق و از دل و جان کار کرده بود تا به زائرین بفهماند دشمن کیست و برای چه باید مقاومت کرد و جنگید. این خاطره همچنان در ذهنم باقی ماند. سال بعد در پیاده‌روی اربعین وقتی وارد وادی‌السلام شدیم تابلویی از شهید محمدهادی ذوالفقاری نصب شده بود و علامتی بود که قبر این شهید ایرانی اینجاست. جوانی که خنده بر لب داشت و صفا و اخلاص از چهره‌اش می‌بارید. درباره این شهید کنجکاو شدم. وقتی به شهرمان برگشتیم یکی از دوستانم کتاب “پسرک فلافل فروش” را به من معرفی کرد. زندگی عجیب این شهید که تقریباً هم سن و سال خودم هست را خواندم. ورق به ورق این کتاب درس زندگی بود. اخلاق، ادب، پایداری، انتخاب درست، لذت سختی کشیدن در راه حق، ولایت‌پذیری، کمک به مردم عراق، رزمندگی کنار طلبگی و از همه مهمتر وصیت به حجاب از نکات برجسته این کتاب بود. اما وقتی خاطره یکی از همرزمان شهید را خواندم که نوشته بود شهید با همت والایش نمایشگاهی را در جاده نجف_کربلا برپا کرده بود، فهمیدم نمایشگاه سال گذشته کار چه کسی بوده..! ✍🏻صابر آقایی میبدی 🥀 @yaade_shohadaa