eitaa logo
یادِ شهدا
1هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.9هزار ویدیو
2 فایل
مقام معظم رهبری: گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست.‌ 💌این دعوتی از طرف شهداست؛ شهدا تو رفاقت سنگ تموم می‌ذارن و مدیون هیچکس نمی‌مونن! کپی با ذکر صلوات برای سلامتی و فرج امام زمان✅ ادمین کانال @yade_shoohada
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و باز هم به ناموس و دختر دیگری از سرزمینش کمک کرد...💔 🥀 @yaade_shohadaa
💔خلوت با خدا از وقتی خودم را شناختم، در محله حسینیه اعظم با جلال زرگری و ابوالفضل خدایاری، هم بازی بودم. زمستان‌های پربرف و سرمای استخوان سوز را در کوچه برف بازی می‌کردیم، از تونل‌های برفی توی کوچه‌های تنگ و باریک حسینیه می‌گذشتیم و خوش بودیم. روزهای بلند تابستان، زردآلوخشک خیس شده و بلال شیرینی که ابوالفضل می‌پخت را می‌فروختیم. بچه‌های محل به صف می‌شدند برای خرید. سن کمی داشتیم که عضو پایگاه بسیج حسینیه شدیم. جنگ که شروع شد، هر سه ثبت نام کردیم. جلال یک سال از ما جدا افتاد و اعزام شد به کردستان. ولی من و ابوالفضل راهی جبهه‌ی جنوب شدیم. آنجا با هم در یک چادر بودم. ابوالفضل داخل چادر با سلیقه‌ی خاصی، کوله‌های رزمنده‌ها، پتوها و ظروف غذا، همه را خوب کنار هم می‌چید. حتی برای پوتین‌هایمان نیز جای مخصوصی درست کرده بود. از شلخته بودن متنفر بود. در گردان امام حسین که بودیم، در جزیره مجنون یک روز موقع درگیری با دشمن، گلوله‌ای به وسط دو ابرویش اصابت کرده اما سُر خورده بود. خودش بعداً به من تعریف کرد؛ می‌گفت: «یک لحظه گلوله را دیدم که به من نزدیک شد و خورد به وسط ابرویم. افتادم زمین. با خودم گفتم حتماً من شهید شدم. الآن است که حوریان بهشتی بیایند و مرا با خودشان ببرند. ولی هرچقدر منتظر شدم، خبری از حوریان نشد بلکه فقط سیلِ بسیجی‌ها بود که از کنارم رد می‌شدند و با نیم‌نگاهی به من به راهشان ادامه می‌دادند. بین آنها مصطفی حمیدی هم بود. تا نگاهش به من افتاد که بین شهدا روی زمینم، خم شد و زیر لب زمزمه کرد‌:«انگشتر ابوالفضل رو دربیارم برای یادگاری نگهدارم.» غافل از اینکه من زنده بودم و فقط نای حرف زدن و حرکت نداشتم. تا به من نزدیک شد، انگشتم را تا کردم که مصطفی نتواند انگشترم را ببرد. یکدفعه جا خورد. با لبخندی که روی لبانش جا خوش کرده بود، گفت:«صَغیرچَه شهید اُلمامِشان؟» (یتیم بمونی شهید نشدی؟) بعد هم مرا کول کرد و به عقب برد. او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. پزشکان تشخیص داده بودند که باید برای مداوا به آلمان برود. در هامبورگ سه ماه بستری شد و در آن مدت، پزشکان فقط توانسته بودند با چند عمل، قطرات اشکش را بند بیاورند. اما برای بینایی چشمش کاری از دستشان بر نیامده بود. هر دو چشمش بنظر سالم بود؛ اما یکی‌شان دید نداشت. به محض اینکه از آلمان برگشت، بعد از مدت کوتاهی استراحت، دوباره به جبهه آمد و به عنوان مسئول گروهان غواص انجام وظیفه می‌کرد. بعد از اینکه عملیات کربلای ۴ لو رفت و بیشتر بچه‌ها شهید شدند، ابوالفضل حال و روز خوبی نداشت. یک روز دم غروب، از پشت نیزارها، صدای درد و دل کردنش را شنیدم. ناله و التماسش درهم آمیخته بود. کنار نخلی تنها نشسته و با خدا خلوت کرده بود. کمی با فاصله ایستادم. می‌گفت:«خدایا چرا حواست به من نیست؟ پس کی منو می‌بری پیش خودت؟ آخه چقدر باید با حسرت شهادتِ دوستامو ببینم و دم نزنم و غبطه بخورم؟ چرا باید من تو رو از دور حس کنم و سعادت دیدنت رو نداشته باشم؟ به تو قسم که دیگه کم آوردم. نمیدونم چند تا عملیات دیگه رو باید رد کنم تا به تو برسم.» کمی مکث کرد و بعد زد زیر گریه. آن پسر شجاع، نترس و با غیرتِ محله‌مان مثل کودکی که مادرش را در آشفته بازار این دنیا گم کرده باشد، اشک می‌ریخت، التماس می‌کرد و قربان صدقه‌ی خدا می‌رفت. چند روز گذشت. شب عملیاتِ کربلای ۵ بود. حس و حال عجیبی داشتم. بی‌قرار بودم. به دلم افتاده بود که این‌بار ابوالفضل می‌رود. به قول خودش، حاجت روا می‌شود. آن شب چند بار رفتم کنارش و جویای حالش شدم. خودش هم تعجب می‌کرد که چرا من بین بچه‌ها فقط نگران او هستم. تعداد منوّرهای توی آسمان زیاد شده و دشمن بی‌امان می‌زد، می‌دانستم که آن شب نیز بچه‌ها مهمان حوریان بهشتی خواهند شد. بخصوص ابوالفضل که حریف قَدَری بود در مقابل دشمن. بچه‌ها به آب زدند. زیر آب لباس ابوالفضل به سیم‌های خاردار گیر کرد و با شلیک‌های بی‌امان نیروهای دشمن، نتوانست از تیررس آن‌ها بگریزد. مثل ماهی که در آب، شکارِ صیاد نامردی شود، ابوالفضل به آرزوی دیرینه‌اش رسید.(عدو شود سبب خیر) ✍🏻روایت از زهرا پرچگانی بر اساس خاطرات حاج حمید صدری؛ از غواصان عملیات کربلای۴ 🥀 @yaade_shohadaa
💔بخوان دعای فرج را؛ دعا اثر دارد..سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان عجل الله صلوات🌹 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌺🍃🌼🍃🌺 بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد و آلش شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعِ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفِ الْمَلاَئِكَةِ وَ مَعْدِنِ الْعِلْمِ وَ أَهْلِ بَيْتِ الْوَحْيِ‌ كه درخت نبوتند و محل رسالت و جايگاه رفت و آمد فرشتگان و معدن علم و حكمت و خاندان و حى ‌اند اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد (ص) و آلش الْفُلْكِ الْجَارِيَةِ فِي اللُّجَجِ الْغَامِرَةِ يَأْمَنُ مَنْ رَكِبَهَا وَ يَغْرَقُ مَنْ تَرَكَهَا كه آنان كشتى درياى معرفتند و روان در اعماق آن دريا هر كس بر آن كشتى در آيد از غرق ايمن است و هر كس در نيايد، به درياى هلاكت غرق خواهد شد الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللاَّزِمُ لَهُمْ لاَحِقٌ‌ هر كس بر آنها تقدم جويد از دين خارج شود و هر كس از آنان عقب ماند نابود گردد و هر كس همراه آنان باشد ملحق به آنها خوهد شد اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد و آلش الْكَهْفِ الْحَصِينِ وَ غِيَاثِ الْمُضْطَرِّ الْمُسْتَكِينِ وَ مَلْجَإِ الْهَارِبِينَ وَ عِصْمَةِ الْمُعْتَصِمِينَ‌ كه حصار محكم امتند و فريادرس بيچارگان و درماندگان و پناه گريختگان‌ و نگهبان عصمت طلبان‌ اند اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد (ص) و آلش صَلاَةً كَثِيرَةً تَكُونُ لَهُمْ رِضًى وَ لِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَدَاءً وَ قَضَاءً بِحَوْلٍ مِنْكَ وَ قُوَّةٍ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ‌ درود بسيار كه آن درود موجب خشنودى آنها باشد و اداى حق آنها بر ما شود به حول و قوه تو اى خداى عالميان اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد (ص) و آلش الطَّيِّبِينَ الْأَبْرَارِ الْأَخْيَارِ الَّذِينَ أَوْجَبْتَ حُقُوقَهُمْ وَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَ وِلاَيَتَهُمْ‌ كه پاكان و نيكان و برگزيدگان عالمند كه بر ما واجب كردى حقوقشان را و طاعت و محبتشان را فرض نمودى اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ خدايا درود فرست بر محمد و آلش وَ اعْمُرْ قَلْبِي بِطَاعَتِكَ وَ لاَ تُخْزِنِي بِمَعْصِيَتِكَ‌ و قلب مرا به طاعتت پر نور و معمور ساز و مرا به عصيان خود رسوا و خوار مگردان وَ ارْزُقْنِي مُوَاسَاةَ مَنْ قَتَّرْتَ عَلَيْهِ مِنْ رِزْقِكَ بِمَا وَسَّعْتَ عَلَيَّ مِنْ فَضْلِكَ‌ و روزيم كن كه مواسات كنم با فقيران كه رزقشان تنگ نمودى به وسعتى كه از فضل و كرمت به من عطا كردى وَ نَشَرْتَ عَلَيَّ مِنْ عَدْلِكَ وَ أَحْيَيْتَنِي تَحْتَ ظِلِّكَ‌ تا عدالت تو را منتشر گردانم و مرا زنده بدار در سايه عنايتت وَ هَذَا شَهْرُ نَبِيِّكَ سَيِّدِ رُسُلِكَ شَعْبَانُ الَّذِي حَفَفْتَهُ مِنْكَ بِالرَّحْمَةِ وَ الرِّضْوَانِ‌ و اين است شعبان ماه رسولت سيد پيغمبران كه اين ماه را به رحمت و رضا و خوشنوديت در پوشيده ‌اى الَّذِي كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ (سَلَّمَ) يَدْأَبُ فِي صِيَامِهِ وَ قِيَامِهِ‌ و رسولت صلى الله عليه و آله و سلم جهد و كوشش بسيار به نماز و روزه فِي لَيَالِيهِ وَ أَيَّامِهِ بُخُوعاً لَكَ فِي إِكْرَامِهِ وَ إِعْظَامِهِ إِلَى مَحَلِّ حِمَامِهِ‌ در شبها و روزهاى اين ماه داشت و براى فروتنى به درگاه تو اين ماه را تا به آخر محترم و گرامى مى ‌داشت اللَّهُمَّ فَأَعِنَّا عَلَى الاِسْتِنَانِ بِسُنَّتِهِ فِيهِ وَ نَيْلِ الشَّفَاعَةِ لَدَيْهِ‌ اى خدا پس تو ما را هم يارى فرما بر پيروى سنتش و به شفاعتش نايل گردان اللَّهُمَّ وَ اجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً وَ طَرِيقاً إِلَيْكَ مَهْيَعاً خدايا و حضرتش را براى من شفيع مقبول الشفاعه قرار ده و طريق مستقيم هموار بسوى خود گردان وَ اجْعَلْنِي لَهُ مُتَّبِعاً حَتَّى أَلْقَاكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنِّي رَاضِياً وَ عَنْ ذُنُوبِي غَاضِياً و مرا پيرو آن بزرگوار ساز تا روزى كه تو را ملاقات مى ‌كنم كه روز قيامت است در آن روز از من خوشنود باشى و از گناهانم چشم پوشى قَدْ أَوْجَبْتَ لِي مِنْكَ الرَّحْمَةَ وَ الرِّضْوَانَ وَ أَنْزَلْتَنِي دَارَ الْقَرَارِ وَ مَحَلَّ الْأَخْيَارِ در حالى كه لطف و رحمتت را بر من حتم فرموده و مرا در منزل هميشگى بهشت ابد كه محل خوبان است منزل دهى. 🥀 @yaade_shohadaa
♥️ اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ 🤲🏻برای سلامتی رهبر عزیزمون، هر روز آیه الکرسی می‌خوانیم💚 🥀 @yaade_shohadaa
🥀«۷ بهمن ماه» 🌹زندگی زیباست؛ شهادت زیباتر🌹 💔دوم فروردين ۱۳۴۲ در روستای دهخول تابعه شهرستان نهاوند به دنيا آمد. پدرش كشاورز بود و مادرش رباب نام داشــت. تا پايان دوره كارشناسی درس خواند. سال ۱۳۶۹ ازدواج كرد و صاحب دو دختر شــد. به عنوان ســتوان يكم ارتش خدمت ميكرد. هفتم بهمن ۱۳۷۷ ،با سمت خلبان در شيراز بر اثر سقوط بالگرد به شهادت رسيد. ♦️هدیه به روح شهید بزرگوار خیرالله نهاوندی زاده «صلوات» 🥀 @yaade_shohadaa
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀رهبر معظم انقلاب: «ایثار، یعنی ندیدن و به حساب نیاوردن خود. این، اوّلین موضعگیرىِ شهید است...» ❤️‍🔥شهید والامقام «علی شاه سنایی» 💔شهید علی شاه سنایی در سال ۱۳۶۳ در شهر اصفهان محله جنیران متولدشد. شهید شاهسنائی یکی از جوانان مومن و انقلابی بود که راه وصال را در پاسداری دید و ملبس به لباس سبز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گشت . وی از نیروهای لشکر ۱۴ امام حسین علیه السلام بود که به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله‌ بنی هاشم عازم سوریه شد و در تاریخ ۳۰ آذر ۱۳۹۴ در منطقه خان طومان به شهادت رسید و آسمانی شد. وی نهمین شهید مدافع حرم از خطه شهید پرور اصفهان است که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) آسمانی شد. شهید شاهسنائی با استقبال پرشکوه مردمی در گلستان شهدای اصفهان قطعه مدافعان حرم به خاک سپرده شد. ♦️قرائت «آیة‌الکرسی» هدیه به روح مطهرش. هشتم 🥀 @yaade_shohadaa
📖⃟﷽჻ᭂ࿐ 📚رمان شهریور 💫قسمت ۵۰ صابری هاجر را از آغوشش جدا کرد و روبه همه گفت: هم خودتون می‌دونید، هم من و هم بالادستی‌ها که کارهایی هست که بجز شما، هیچ‌کس نمی‌تونه انجامشون بده. شما رو به بهترین نیروهای خانم کل سازمان و حتی کل کشور می‌شناسن؛ پس باید واقعا بهترین باشین. خودتون رو درگیر حاشیه و چیزای بی‌اهمیت نکنین؛ فقط به وظیفه‌تون بچسبید و با توکل به خدا جلو برید. *** عباس‌های متفاوت، دور عباس واقعی حلقه زده‌اند و من را نگاه می‌کنند؛ و من نگاهم میان عکس عباس و تخته‌شاسی‌ام در رفت و آمد است. نمی‌دانم می‌خواهم با این پرتره‌های نیمه‌عباس چکار کنم؛ فعلا آن‌ها را دور خودم چیده‌ام و تفاوتشان را با عباس اصلی می‌سنجم. بخاطر قولی که به فاطمه داده‌ام، هر روز بعد از کلاس‌هایم می‌آیم اینجا، مقابل قبر عباس می‌نشینم و با مداد و کاغذ سر و کله می‌زنم؛ بی‌توجه به سرمای پاییز و زمین یخ‌کرده‌ی قبرستان. می‌خواهم نقاشی را روز نیمه شعبان به مادر عباس هدیه بدهم. هرچند خودم اعتقاد ندارم؛ ولی می‌دانم که برای او روز مهمی ست. فرصت زیادی تا نیمه شعبان نمانده و با سرعت بیشتری کار می‌کنم. عکس عباس را بالای تخته‌شاسی سنجاق کرده‌ام؛ عکس خودش و همسرش، مطهره را. یک چیز جدید درباره عباس کشف کرده‌ام؛ این که خیلی همسرش را دوست داشته و برای همین، نام آن عروسک موطلایی را هم مطهره گذاشت. انگار جز این نام، نام دخترانه دیگری در ذهنش نبوده. داستانشان به داستان لیلی و مجنون تنه می‌زند. عشقِ ناکام، آتشین و محجوب شرقی و ایرانی. شاید اگر حوصله رمان نوشتن داشتم، رمان این دوتا را می‌نوشتم؛ هرچند مطهره میان یک مه غلیظ از ابهام پیچیده شده. فرسنگ‌ها با هم فاصله داریم و نمی‌فهمم‌اش. به چهره مطهره می‌آید دختر آرامی باشد؛ از آن دخترهای سربه‌زیر و ساکت و مومن. -چطوری خانم هنرمند؟ از جا می‌پرم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. منتظری سمت راستم ایستاده؛ با چشمانی سرخ و ورم کرده و بینی قرمز: ببخشید ترسوندمت. سریع بقیه پرتره‌ها را از دور قبر جمع می‌کنم و می‌گویم: نه نه... اشکال نداره. دو قدم به جلو برمی‌دارد و کنار قبر می‌ایستد. لبانش به رسم فاتحه خواندن مسلمان‌ها تکان می‌خورند. می‌گویم: تنها اومدین؟ چادرش را جمع می‌کند و بدون دعوت من، کنار قبر می‌نشیند: نه، آقا و بچه‌ها هم هستن. با اشاره، پسر نوجوانی که با دوتا دختربچه بازی می‌کند و مردی که روی یکی از سکوها، پشت به من نشسته را نشان می‌دهد؛ شوهر مرموز و همیشه در سایه‌اش. شاید امروز قرار است آخرین تصویر از این خانواده خوشبخت ثبت بشود. دختر محافظ کجاست؟ خبری از او نیست. حتما امروز مرخصش کرده‌اند؛ به این توجیه که همسرش همراهشان هست. شاید هم دارد این دور و بر پرسه می‌زند و با آن نگاه شکاکش، من و منتظری را زیر نظر دارد. -حتما خیلی حرف داشتی که باهاش بزنی. اینجا بهترین جاست برای گفتن حرفایی که نمی‌شه جاهای دیگه گفت. خودم را مشغول کشیدن پرتره می‌کنم و شانه بالا می‌اندازم: حرف که داشتم، ولی اینجا هم کسی حرفتو نمی‌شنوه. -برعکس، کسایی که اینجا هستن بهتر از هرکسی می‌شنون. ناخودآگاه پوزخند می‌زنم: اونا مُردن. جنازه‌هاشون هم پوسیده. -واقعا اینطوری فکر می‌کنی؟ صدایش دلخوری و تمسخر را با هم دارد؛ هرچند آرام است. انگار به مهم‌ترین بنیان فکری‌اش خدشه وارد کرده‌ام. ادامه می‌دهم: واضحه. آدم می‌میره و می‌پوسه. حالا یکی توی جنگ، یکی هم توی خونه‌ش. اصلش یکیه. -این حرفا دیگه خیلی قدیمی شده. -مهم نیست. چیزی که من دیدم اینه. منتظری یک نفس عمیق می‌کشد که یعنی نمی‌خواهد فعلا بحث کند؛ اما همچنان عقیده خودش را درست می‌داند. لبم را می‌گزم. شاید نباید انقدر زیاده‌روی می‌کردم؛ مخصوصا که چند نفر از اعضای خانواده‌اش اینجا دفن‌اند. ممکن است اعتمادش را از دست بدهم. خاک بر سرم با این ابراز عقیده‌های بی‌موقعم. ✍🏻 فاطمه شکیبا ادامه دارد.... 🥀 @yaade_shohadaa
✍🏻فرازی از وصیت‌نامه شهید حسین ترکاز مردم شهیدپرور می‌خواهم که همیشه در صحنه باشند، ابرقدرتها بدانند مردم ایران همیشه در صحنه هستند و نمی‌گذارند که خللی بر جمهوری اسلامی وارد شود. ابرقدرتها بدانند که ما مردم ایران با جان و دل انقلاب را پذیرفتیم و آن را تا پایان جان حفظ خواهیم کرد. من از مردم می‌خواهم رهبر و ولی فقیه را تنها نگذارند و به دستورات ایشان عمل کنند. از خواهران خود می‌خواهم که حجاب اسلامی را رعایت کنند و از برادرانم هم می خواهم که ادامه دهنده راه شهدا باشند.» 🥀 @yaade_shohadaa