توی راه برگشت از والیبال یکی رو دیدم. مطمئن نیستم اونه یا نه امّا اون لحظه تنها چیزی که توی ذهنم بود " نه! من آماده نیستم برای دیدنت" و واقعا همینطور بود. تا قبل از اون لحظهای میدیدمش، با شهامت سینه جلو میدادم و به خودم میگفتم " بابا تو میتونی فراموشش کنی " و پوزخند میزدم..
نه! مثل اینکه هنوز هم با دیدنش دلت پرمیکشه آلاءی احمق. تو مگه نگفتی میتونی راحت از دلت دربیاریش؟ کو؟ کو احمق؟؟ تو حتی هنوز باهاش روبه رو نشدی که این همه بهم ریختی، تو فقط پشت یکی رو دیدی و فکر کردی خودشه چون شبیهش بود. اصلا تو چرا هنوز قد و هیکلش رو میشناسی؟
من تپلم چون که دغدغهها و مشغلههامو میزارم روی شعله، یکم نمک و فلفل و بعد یام یام میکنم💓
هدایت شده از خیآلِخوش.
به جشن گرفتن برای موفقیتهای کوچک عادت کن.
بیشتر آب خوردی؟ جشن. دوصفحه کتاب خوندی؟ جشن.
کمالگراییت رو شکستی؟ جشن. زودتر بیدار شدی؟ جشن.
درس خوندی؟ جشن. خشمت رو کنترل کردی؟ پس جشن.
پس آخجون جشن.
ما عادت کردیم به گریه کردن و ناراحت شدن بابت شکستهای کوچیک. و موفقیتهای کوچیک؟ نادیده گرفتنشون. وظیفهی خودمون دونستنشون. چیزی نبود باباا گفتن بعدشون.
بود عزیزم بود. این موفقیتیِ که تو کسب کردی.
آفرین بهت، بیا بغلم که جشن.
ولی جدی چقدر این قضیه که "بغلش کنی تا مدتی بوشو لباست میگیره" چیز باحالیه. فکر کن هر دفعه پیراهنتو نزدیک بینیت کنی بوی اونو میدی.🐈
چیز جالبی که هست اینِکه اگه شما دوتا همو بغل کنید و حالا مثل طرفی که دختره تاپ پوشیده باشه یا یه لباس ناپوشیده بعداز بغل، تا یه مدت کوتاه، ژن روی بدن دختره میمونه...