موقعی که نمایشنامه یا فیلمنامه خوندن رو شروع میکنم، ناخودآگاه خودمو به جای تک تک شخصیتها میزارم و از جانب اونا، با لحنی که به دیالوگها میاد میگم. و بخاطر همینه که، ممکنه یک نمایشنامه فقط درحد ۷۰ صفحه باشه، امّا من دو ردز سر خوندنش میمونه اونقدر میخونم، میخونم که اون لحن و شخصیت، هر فرد بیاد دستم و بدونم چجوری توی ذهنم هرنقش رو اجرا کنم.
بابا رفت عراق. کوله پشتی منو برد ولی منو نه.
کوله پشتی عزیزم مراقب بابام باشه، بابای عزیزم
مراقب کوله پشتی من باش.
کاش 'بابا آدم' بودم و توی یک گلدون بزرگ
خاکستری، وایساده بودم گوشهٔ خونهٔ یه مامانبزرگ.🪴