eitaa logo
- سِدنا
280 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
221 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j0h3tbd&btn=آلاء
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی انگار در میانه‌ی برهوتی ایستاده‌ام، جایی که نه آسمان، آبیِ خودش را دارد، نه زمین، پناهی برای پاهای خسته‌ام. همه چیز در من و اطرافم معلق است؛ نه گذشته‌ای دارم که با اطمینان به آن تکیه کنم، نه آینده‌ای که با شوق به سویش قدم بردارم. هر چه هست، لحظه‌ای‌ست گنگ، خاکستری، مبهم... لحظه‌ای که در آن فقط "بودن" هست، بی معنا، بی جهت. ذهنم هزار راه می‌سازد و هزار بار در هزار مسیر گم می‌شود. قلبم میان خواستن و نخواستن، رفتن و ماندن، ایستاده و نمی‌داند کدام‌ سو نجات است، و کدام سو تباهی. گاه دلم می‌خواهد همه چیز را رها کنم، بروم، بی‌آنکه حتی بدانم مقصد کجاست. فقط بروم، شاید در رفتن، رهایی باشد. اما قدم‌هایم یخ زده‌اند، انگار میان دو خواسته‌ی متضاد، اسیرم؛ میان ترس از گم‌شدن و میل به پیدا شدن. آدم‌ها دور و برم می‌چرخند، حرف می‌زنند، می‌خندند، می‌گریند، ولی من... انگار از جنس آن‌ها نیستم. صدایشان را می‌شنوم، اما نمی‌فهمم. نگاهشان می‌کنم، اما نمی‌بینم. دنیایشان برایم بیگانه شده، و دنیای خودم؟ دیگر نمی‌دانم آیا دنیایی برایم مانده یا نه. سردرگمی، مانند مهی غلیظ، بر روی همه چیز افتاده است؛ روی رؤیاهایم، تصمیم‌هایم، حتی روی دعاهام. دیگر نمی‌دانم از خدا چه بخواهم... راهی؟ نشانه‌ای؟ یا فقط اندکی آرامش برای قلبی که هر روز، بی‌دلیل می‌لرزد؟ نه شجاعت رفتن دارم، نه دل‌خوشی ماندن. تنها چیزی که مانده، سکوتی‌ست بلندتر از هر فریادی، و حسی سنگین که هر روز با آن از خواب بیدار می‌شوم؛ حسی شبیه گم‌گشتگی در خودم.
برایم، او همیشه زیباترین چشمها را دارد.
من برای "نشدن" آفریده نشدم. باید از پسش بربیام.🍵🪄
هردفعه که می‌بینم کراش‌های بچگیم چقدر بزرگ‌تر و زشت شدن، از خودم و انتخابم ناامید میشم.