میخوام کلی داستان و قصه بخونم که بعدا شبا برای پسرم، درحالی که روی دستم خوابیده و موهاشو ناز میکنم، براش بخونم.
میخوام کلی غذای محلی یاد بگیرم که بعدا در جواب "مامان امروز ناهار چی داریم؟" بگم "قلیهماهی" و بعد درجواب اینکه اون چه غذای هستش بگم "یه غذای محلی که مربوط به خوزستان" و براش بگم که چقدر بابام این غذا رو دوست داشت، بگم که مامانم اونو برای بابام چقدر خوشمزه درست میکرد.
میخوام کلی درس بخونم و کار کنم که بعدا دخترم به دوستاش با افتخار بگه "مامان من فوق لیسانس داره تازه فلان جا هم کار میکنه منم میخوام مثل مامانم بشم".
میخوام یک خانوادهٔ سالم بسازم. خانوادهای که معنیش واقعاً بشه "کانون محبّت". خانوادهای توی اون بچهها چیزی از پدرو مادرشون مخفی نمیکنن، خانوادهای که توی اون پدر و مادر با عقل همو انتخاب کرده باشن و الان با عشق بچههاشون رو بزرگ میکنن. نمیزارم آدم بدی پدر بچههام بشه. من خانواده بینقص نمیخوام، من خانواده شاد و سالم میخوام و برای این خواستم تلاش میکنم. 🎠
برگشتم خونه، بعد دو روز. توی این دو روز استراحت مطلق بودم، نه کاری میکردم و درسی میخوندم. به شدت هم به این استراحته نیازمند بودم جدی..
الانم از ساعت یک که برگشتم خونه دارم برنامه میچینم که چطوری از امشب و فردا به بهترین نحو استفاده کنم❤️🔥
در وهله اول میخوام یخچال و تختم رو مرتب کنم چون واقعا یخچال و تختم اگه تمیز و مرتب نباشه اعصابم خوردن میشم (نمیدونم چرا)
بعد از اون هم میخوام چیزایی که توی یخچالن و دارن خراب میشن رو یه کاری بکنم؛ مثلاً هویج و فلفل دلمهای رو نگینی کنم بزارم توی فریز برای سوپ و سیب رو کمپوت کنم (ذوق فراوان برای این بخش)
توی مرحله سوم هم یه چیز خوردنی برای خودم درست کنم چونکه شام نخوردم ( و مطمئنم تا اون موقع گشنم شده)
انشالله که همه رو انجام بدم و اگه وقت کردن تا صبح قبلاز کلاسم یکم برنامه درسیم رو منظم کنم و بخونم 📖🦕☁️
#امروز
تا ابد صبح بیدار شدن رو هستم به ویژهههه بیدار شدن قبل از طلوع آفتاب (البته الان طلوع کرده-_-)