روز چهارشنبه از مدرسه میای. لباساتو درمیاری. میخوای بندازی اون طرف که یادت میاد فردا هم مدرسه داری: 💀
- قسمت اول/ آنچه که میخواستم
با دردِسر شدید، سر بر بالشت میگذارم. بعداز دو ساعت سِدنا بلاخره خوابش برده بود. در اتاق وا میشود و با سر پایین وارد اتاقمان میشود. بی آنکه به من توجه کند و بر روی تخت دراز میکشد و با گوشی مشغول میشد. پشت به او میکنم که صداش رو میشنوم «فردا ساعت ده داداگاه داریم حتما مرخصی بگیر و بیا» با باشهای آرامی که میگویم به صحبت طولانیمان(!) خاتمه میدهم.
نمیدانم چگونه اینگونه شد امّا دقیقاً اتفاقاتی درحال رخ دادن هستند که نه من آنها را پیشبینی کرده بودم و نه او. به راستی اگه میدانستیم با تمام تلاشهایمان برای داشتن یکدیگر و جنگیدن با دیگران، تهش خودمان تصمیم بر جدایی میگیریم، بازهم برای هم تلاش میکردیم؟
قسمت دردناک ماجرا، فرزندیس که روزی ثمره عشق میانمان بود! اما حالا مانعی برای طلاقمان. اوایل بخاطر او هردو سعی در حفظ رابطمان داشتیم اما با تظار به داشتن رابطه عاطفی گویی درحال گول زدن خودمان فقط بودیم، فرزندمان با وجود داشتن سن کم امّا زودتر از هرچی متوجه تنش میانمان شد و همیشه با پرسیدن سؤالاتی مانند «مامان، چرا مثل قبل بابا دیگه برات گل نمیاره؟» «امشبم بابا برای شام نمیاد خونه؟» سعی در کنکاشی کردن رابط میان والدینش بود.
ما به نقطهای رسیده بودیم که هیچوقت فکر نمیکردیم به آن برسیم. اصلا این زندگی چیزی نبود که من و او برای خودمان ترسیم کرده بودیم. ما قرار بود اوایل فقط کار کنیم و پس اندازی کنیم تا بچه هنگام متولد شدن کم و کسری نداشته باشد و همه چی برایش تأمین شده باشد. اما فوت کردن یهویی مادرم و متوجه بارداری شدنم در روز ختم همه چی را بهم ریخت. اصلا نمیدانستم چه کنم؟ خودم را جمع کنم؟ خانوادهام را؟ زندگی خودم را؟ بدتر از آن نبود همسرم در این شرایط بود. بخاطر کارش فقط یک هفته در شهر پدریم ماند و بعد مرا به پدرم سپرد و برگشت به خانمان.
- قسمت دوم/ آنچه که میخواستم
یک ماه را در خانواده پدریم ماندم و بعد بخاطر همسر و زندگیام بازگشتم به خانهام! خانه که چه عرض کنم، پاتوق همسرم و دوستانش. اوایل کمتر نسبت به این قضیه واکنش نشان میدادم اما بخاطر بارداریم نسبت به قلیان و دخانیات حساس میشدم و احساس سرگیجه و حالت میگرفتم و چیزی که بیشتر از همه من را اذیت میکرد، بیتوجهی همسرم به این موضوع بود. اصلا او بعداز اینکه به خانه برگشتم، او نبود. صبح تا عصر سرکار بود و شب را با دوستاش.
هرگاه خواستار صحبت بودم پس زده شدم، اما بعداز یک ماهی از تلاش دست برداشتم و برگشتم به زندگی قبلیم. سرکار رفتن را دوباره شروع کردم، ورزشی را میکردم، کتابم را میخواندم و در طول مدت با کودکم صحبت میکردم؛ شعور او از پدرش بود، هرگاه چیزی میگفتم واکنشی نشان میداد مثلاً وقتی به او گفتم امروز تولد من است، دو لگد به شکمم زد تا بگوید، تولدت مبارک مامانی. ولی پدرش... اگه کل روز را با او صحبت کنم آخرش فقط سرش را تکان میدهد، از کنارم رد میشود و از خانه خارج میشود.
با رسیدن به شش ماهگی، نبود حضور همسرم و محبتهایش بیشتر احساس میشد. تمام این مدت به مشاوره ازدواج و زناشویی مراجعه میکردم اما هرگاه که از همسرم درخواست میکردم برای جلسهای نزد او برویم طفره میرفت.
شب چله [یلدا] بود و به این بهونه میخواستم کمی با همسرم بعداز مدتها صحبت کنم. برای شام غذایی که دوست داشت را آماده کردم و منتظرش ماندم. بعداز مدتها با ذوق براش لباس پوشیدم، آرایش کردم و با دقت و کمالگرایی غذا را پختم. و ذوقم از موهای بافته شده، خانه مرتب و بوی فسنجون معلّق در خانه، مشهود بود.
#تصوراتم
#امضاء
- سِدنا
- قسمت اول/ آنچه که میخواستم با دردِسر شدید، سر بر بالشت میگذارم. بعداز دو ساعت سِدنا بلاخره خوابش
*نکتهای که میخوام درمورد این داستان چند قسمتی بگم این هستش که، اگه حس کردید داره یه جاهایی یک شخصی خیلی کلیشهای رفتار میکنه و نسبت به یک قضیه واکنش بیشاز حد داد، فکر نکنید که این چیزی هستش که من بخاطر بیتجربگی توی نوشتن، نوشتم؛ بلکه این رفتارها دلیل خاصی دارن که انشاءلله توی پارتهای بعد متوجه میشید.
- قسمت سوم/ آنچه که میخواستم
معمولاً ساعت شش از سرکار برمیگشت ولی الان ساعت هفت است! تماسی را با او برقرار میکنم تا بدانم کی به خانه بازمیگردد اما با رد تماس مواجه میشوم.
گفتم حتما درگیرس و نمیتواند پاسخ دهد. نیم ساعت بعد باز زنگ زدم، بازهم رد تماس، دوباره تماس گرفتم این بار خاموش بود! سابقه نداشت تماس را قطع کن و بعد خاموش کند تلفن را... سعی کردم آرام باشم. به خودم تشر زدم و گفتم «آخه زن، تو چرا صبر بلد نیستی. حتما درگیرس چرا دوبار زنگ زدی، مزاحم کارش میشوی».
با وجود ظاهر آرومی که سعی داشتم حفظ کنم، کودکم امّا متوجه ناآرامی هایم شده بود و لگهایی کمجونی به پهلویم راستم میزد..
با گذشتن از ساعت ده و رسیدن به حوالی ساعت یک، لرزش پاهایم از استرس هم بیشتر شدن. در این شهر من آشنایی نداشتم و نمیدانستم اصلا به چه کسی زنگ بزنم و خبر او را ازش بگیرم. دلشورههایم بیشتر میشدن، لگهای بر روی پهلویم محکمتر. نخوردن شام هم باعث میشد نتوان به چیزی فکر کنم. با هر تماسی که قطع میشد لرزش دستانی که گوشی را گرفته بودند هم بیشتر میشد. کار از حفظ آرامش گذاشته بود. اصلا نمی دانستم دیگر چجوری خودم را احمق بدانم و بگویم حتما کار دارد. کار؟ تا ساعت چهار صبح؟ حدسهای خوبی به ذهنم میومدن.
تمام احتمالاتی که سرد شدنش در این مدت وجود داشتن، یکی یکی کنار میرفتن و فقط «زن» مانده بود. چیزی که همیشه ازش میترسیدم. اما، چرا؟
پاهایم هر لحظه درحال سست شدن بودند. پاهایم برای نگه داشتم کافی نبودن و بر دیوار سُر میخورم. لرزش دست و پایم قطع میشود. نفسهایم شمردهتر میشدند. «چرا؟». بلند میشوم و مقداری غذا گرم میکنم. «چرا؟». برای خودم مقداری زیاد غذا میگذارم و به آرامی شروع میکنم به خوردن. «چرا؟». غذایم تمام میشود. ظرفها را در سینک میگذارم و به اتاقم میرم. «چرا؟». سرم را بر بالشت میگذارم و به راستی چرا؟
- قسمت چهارم/ آنچه که میخواستم
با حس گذاشته شدن پتو بر روی تنم، چشمانم را باز میکنم و بر تخت مینشینم. به او نگاه میکنم «چرا بدون پتو خوابیدی؟». یعنی من الان با یک زن دیگری او را. شریک شده ام؟ یا بهترهس بگویم زن دیگری او را از من گرفته است؟ «میشنوی صدامو محیا؟» دستم را به گونهش میگذارم و با کج کردن سرم سعی در تنظیم زاویه دیدم میکنم.
با انگشت سر گونهش را نوازش میکنم، یعنی اون زن هم او را اینگونه نوازش کرده است؟ نمیخواهم به زنی فکر کنم اما عطر زنانه روی تیشرتش اجازه نمیدهد. میخوام به زنی فکر نکنم اما جای گاز کوچیک روی بازویش اجازه نمیاد..
مانند دیوانهها به چشمانش زل زده بودم و با انگشت شصتم همواره فقط ریشش را نوازش میکردم و برگونههایم اشکها به موازات هم حرکت میکردن.
تعجب و شوک در چشمانش مشخص بود. معلوم بود نمیداند چه واکنشی نشان دهد... "
* اکنون
جمع شدن اشکهایم، دیدم را تار میکند. عینکم را برمیدارم و دفترم را میبندم. از تمام زندگی خسته شده بودم. زندگی که داشتم، دارم و خواهم داشت..
میشنوم که در باز میشود میگوید «شام گرفتم بیا بخور» و میرود. چشمانم را میمالم تا از ریختن اشک جلوگیری کنم. از اتاق خارج میشوم و به هال میرم. سفره را انداخته و غذا کشیده، منتظر است تا من برسم و باهم شروع کنیم. سر سفره، روبه رویش مینشینم «بابت غذا ممنونم.. »، درحالی که قاشق اول را در دهان میگذارد سرش را به معنای «خواهش میکنم» تکان میدهد.
بعداز تمام شدن غذا سفره را جمع میکنم و تا بخواهد ظرف و سفره را بگید، گوشیاش زنگ میخورد. درحالی که به سمت گوشی میرود میگوید «تو برو استراحت کن خودم جمع میکنم و میشورم». اهمیت نمیدهم و بلند میکنم و به سمت سینک در آشپزخانه میرم. به قدری این مدت فقط استراحت کرده بود که خسته شده بودم، عادت به این همه منفعل بودن نبودم.
#تصوراتم
#امضاء
252.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو خواهرم درحالی که مامانم داره جدامون میکنه: