ساعت دوازده تصمیم گرفتم برای خوابیدن تلاش کنم تا اینکه تصوراتم شروع شدن و تازه تموم شدن💀💀 تموم که نشدن اما بلند شدم که آب بخورم و ساعتو دیدم💀💀
خب بچهها ما یکشنبه بهمون گفتن که چون قراره امتحانات نوبت اولتون بدون فرجه باشن پس ما از همین یک هفته قبل امتحانات هرچی پرسش و امتحان کلاسیه رو کنسل میکنیم تا شما برای نوبت اول بخونید. حالا ما سه شنبه (فردا) یه پرسش جغرافیا داشتیم و یه امتحان از درس ۵ و ۶ دینی (بعضیا هم کنفرانس سلامت)، هیچکدوم از دبیرا مخالفت نکردن با این جز دبیر ( ِلعین) دینی👰🏻♂
حالا ما فردا امتحان از دو درس داریم و من تا الان نخوندم و چون دیدم دیگه دیر شده برای اینکه بخوابم و زودتر بیدار شم بخونم، گفتم پس الان یه دوری بزنم که توی مدرسه بخونم زیاد گیج نشم.
پس امشب هم برنامه، برنامهٔ دیشبه با این تفاوت که برای خودم یه وقت محدود میزارم. حالا اون وقته چقده؟ گوشیمو که الان ۵٪ رو میزارم شارژ تا وقتی سی درصد بشه من درس میخونم *اینو هم اضافه کنم که گوشیم دیر شارژ میشه
خب من درس پنجم رو تقریبا بستم ولی نیاز به مرور و حفظ یه سری چیزا که حفظین.. درس ششم رو یکم خوندم اما حس کردم الان شروعش نکنم بهتره، پس رفتم و اون فلش کارتهایی که نوشته بودم رو خوندم تا صرفاً یادآوری بشه برام.
راستش درس پنجم نبستاً آسونه اما چون بخش حفظ کردن زیاد داره من ازش خوشم نمیاد. درس ششم هم خیلییی باحاله اما نیاز دارم یکی که خوب مسلط باشه بهش بهم یاد بده نه دبیرمون، چون واقعا مفهومیه.
امیدوارم صبح بیدار شم و ببینم تعطیله. راستی گفتم امشب آسمون قرمز شده؟ خیلی باحاله انگار آسمون داره زور میزنه که برف بباره اما نمیدونه اینجا غرب خوزستانه، آخی
- سِدنا
امیدوارم صبح بیدار شم و ببینم تعطیله. راستی گفتم امشب آسمون قرمز شده؟ خیلی باحاله انگار آسمون داره ز
امروز تعطیل نشدیم و مثل هرروز صبح بیدار شدم و رفتم مدرسه در عوض فردا رو تعطیل کردن🤣 فردا قرار بود نوبت اول نگارش روبگیرن اما خب افتاد پنجشبه.
برنامه امتحانی رو که دیدم فهمیدم فرجه واقعا کمه و باید امشب و فردا خوب از این تعطیلی استفاده کنم که بخونم اون درسهایی که بلد نیستم. وای من نگران فلسفه و ریاضیم🤡🤡🤡
فلسفه چهار جلسه متوالی ما مجازی بودیم و آخرین امتحانی که گرفت از درس سوم بود. ریاضی هم استانیه و تا درس اول فصل دوم حدود صفحه ۶۰ اینا.. در حالی که ما هنوز صفحه۳۰ هستیم🤣
تو میگی: از دل برود هر آن که از دیده برفت.
امّا من میگم:
از آنگاه که نگاه، به دیدار عادت دارد،
دل نیز بیدیدن تابِ ماندن ندارد.
آنکه از چشم پنهان شود،
آرامآرام در کوچههای خاطر گم میشود.
محبت، اگر از نگاه سیراب نشود، میخشکد،
و دل، سرانجام، نبودن را باور میکند.🛐
- سِدنا
تو میگی: از دل برود هر آن که از دیده برفت. امّا من میگم: از آنگاه که نگاه، به دیدار عادت دارد، دل
اما من میگم:💓💓
دل با نگاه زنده است و عشق با دیدار نفس میکشد.
آنکه از دیده پنهان میشود،
نخست در خاطرهها کمرنگ میگردد
و سپس در ازدحام روزمرگیها فراموش میشود.
فاصله، آهسته و بیرحم،
ریشههای محبت را میفرساید و پیوندها را سست میکند.
دل اگرچه وفادار است،
اما بینشانیِ حضور را تاب نمیآورد.
و سرانجام، آنکه از چشم افتاد،
بیآنکه بخواهیم، از دل نیز میرود…نه از سر بیمهری،
بلکه از رسمِ دل که با حضور معنا مییابد.
یادها، وقتی تکرار نشوند،
در غبار زمان آرام میخوابند.
دل بهانه میخواهد برای ماندن،
نشانی، نگاهی، صدایی آشنایی.
و اگر هیچ نمانَد جز خاطرهای دور،
دل ناچار است رفتن را بپذیرد،
چرا که عشق، بیدیدار،
کمکم به حسرت بدل میشود…
حس خوبی که بیست امتحان نگارش بهم میده، بیست هیچ درس تخصصی و عمومی بهم نمیده. شاید بگین چرا؟ باید بگم چون از ته دلم مینویسم براش و i love it .