برای زنگ اول که کنفرانس داشتم شادم بالا نمیومد و نه نمیتونستم فایلها رو بفرستم و نه حتی حضوری بزنم، آخرش ده دقیقه مونده به کلاس بالاخره تونستم وارد بشم. زنگ دومش ورزش بود حضوری زدم و برگشتم گروه فنون و شروع کردم به ارسال فایلها که بازم نرسیدن، آخرشم مجبور شدم متنی بنویسم و یه ویس و چندتا تست ارسال کنم.
زنگ سوم که زبان بود شروع شد و دبیر سوالات نهایی فرستاد و باهم حلشون میکردیم، همزمان ناهار هم درست میکردم. ساعتا نزدیکای ده بلاخره ناهار تموم شد، شعله کم کردم که غلغل کنه و بپزه.
مامانم خونه نبود و رفته بود خونه مامایدو چون بابایدو دیشب حالش بد شده بود. بهم زنگ زد گفت اینجا هویج و مرغ نیست، درست کن بیام ببرم. منم سوپ مرغ و سبزیجات درست کردم و مامانم یکم پیش امد بردتش. بوی غذا میدادم بخاطر همون رفتم یه دوش پنج دقیقهای گرفتم. الانم دارم موهامو خشک میکنم که بعدش برم جغرافی بخونم برای امتحان فردا.
بارون شدید میبارید و من نشسته بودم روی کاشی حیاط. میتونستم حس کنم که سرما داشت وهرد استخونام میشد. از همه چی خستهم کاش تموم شه، کنکور، اوضاع خونه، مشکلات، دوری و ...
باد شدید بود، بالا سرم رعد برق میزد و آسمون انگار باز شده بود و بارون میبارید. حوصله گریه کردن نداشتم، فقط زیر بارون نشستم. کمتراز پنج دقیقه کامل خیس آب شدم. بدنم سنگین شده بود و زمین چسبیده بود..
بالاخره امدم داخل. سرمای شدید رو تازه داشتم احساس میکردم. سرم سنگین بود و درد میکرد. خستهم اما حرفت از یادم نمیگیره که گفته بودی «وَلَا تَقْتُلُوٓاْ أَنفُسَكُمْۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمَا». دمت گرم که حواست هست.⭐️
به دیوار تکیه میدم، دست میره رو دیوار و شروع میکنه به زدن و "مفتعلن فاعلن" و صدای چاوشی پخش میشه "از نشان آمده، شاه جهان آمده". از تجمع رد میشم و میشنوم "تو رستم تهمتنی بزن که خوب میزنی" ناخودآگاه با پاشنه شروع میکنم به زدن " مفاعلن مفاعلن". جغرافی باز میکنم میخونم "مدیریت مخاطرات طبیعی" میخونم "مفاعیل مفاعلن فعلاتن".
فنون، از مغزم بیا بیرون. (فنون و بیرون قافیه)