صالحین تنها مسیر
#نمنم_عشق #قسمت_دو وسطای خواب شیرینم بودم که صدای آیفون بلند شد… تف به من که خوابم سبکه ایفونو و
#نمنم_عشق
#قسمت_سه
مهســو
پسره همونجور که سرش پایین بود گف:پدرتون فرمودن داخل منتظرباشم چن دقیقه دیگ میرسن…
+اوکی بیاتو
اومد داخل درو پشت سرش بستم…راستش ترسیدم ببرمش داخل خونه..درسته مسیحی بودیم ولی منم یه دخترم…
ترجیح دادم بزارم توی حیاط منتظرباشه…
بادست به آلاچیق اشاره کردم و گفتم
+میتونید اینجامنتظرباشید..
با گفتن لفظ متشکرم به سمت الاچیق رفت و نشست…
ازش دور شدم..
رفتم توی آشپزخونه تا براش قهوه دم کنم…
ازپشت پنجره شروع کردم دیدزدنش…
قدبلند چارشونه بود و هیکل ورزشکاری قشنگی داشت…ازون قلمبه ها نبود شیک بود..
موهای مشکی که حالت خاصی شونه کرده بود مثل مهیار…
صورت کشیده و گندمگونی داشت و چشایی که فقط برای یه لحظه دیده بودمشون…
ابی یا سورمه ای حتی…
و یه شکستگی بالای ابروی راستش که چهره اشو خشن جلوه میداد
ولبایی که برجسته وقلوه ای بودنش ازدورهم معلوم بود.
یه پیرهن یقه دیپلمات مشکی که دکمه هاشم تااخر بسته بود و شلوار کتون نوک مدادی و یه کیف سامسونت شیکم دستش بود..
وااای مهسو کارت به جایی کشیده که این بچه بسیجیارو انالیزمیکنی؟؟؟
قهوه اماده شد و ریختمش تو یه فنجون و با ی برش کیک خونگی بردم براش..
گذاشتم جلوش که با حرفی که زد حسابی از دست خودم و خنگ بازیام کفری شدم…
_لطف کردید خانم.ولی من روزه ام
+عه چیزه…شرمنده حواسم نبود..
و سریع سینی رو برداشتم و ازونجادورشدم
خاااک توسرت مهسو..ببینم شرف باباتو به باد میدی یا ن؟؟؟
توهمین فکرابودم که صدای جیغ لاستیکای ماشین بابااومد…
چه عجب بعد از دوروز به خونه برگشت..اونم لابدبخاطر این پسره اس…
رفتم توی اتاقم و روی تخت ولوشدم و فکرمو رها کردم..
هه..مسخرس..
زندگیمونومیگم..
ازوقتی یادمه همین بوده وضعمون..
پدرم مدیرعامل بزرگترین شرکت داروسازی ایران بود.و مادرمم جراح قلب
هیچکدومشون هیچوقت خونه نبودن..
همه کسم شده بود مهیار از بچگی که اونم ازهجده سالگیش ازینجارفت…
منم دیگ باش ارتباط انچنانی نداشتم.مگه هرازگاهی ک میاد یه سر به بابامامان میزنه.
خودمم که..
دختر همیشه تنها..مغرور..سرکش..جذاب وپولداربین رفقا
رفقایی که مگسن دورشیرینی..
هیچوقت دور و ور پسرجماعت نرفتم حوصله دردسر نداشتم..
بااینکه دینمون اسلام نیس ولی بابا روی ارتباطم با جنس مخالف حساسه…
ولی خب نوع پوششم…
ازفکر و خیال رهاشدم ودوباره خوابیدم…
#قهرمانیزگواهیستبهشیداییمان
#عشقفیروزهیاصلاستترکخواهدخورد
نویسنده محیا موسوی
.*°•❤️❤️🔥⃝⃡✨💕❥•°*.
.....◍⃟💖.....🌊⃟💙¦••
#نمنم_عشق
#قسمت_چهار
یـاســر
بعدازتموم شدن حرفامون بامهندس ازخونشون خارج شدم…خونه ای که قراربود…
هوووف
سوار پرادو عزیزم شدم..
به سمت خونه روندم…
_ماماننننن
_حاجخااانمممم
_الهامجووونم
باصدای مامان که از پشت سرم میومد دومتر پریدم هوا
+مامان و یامان،صدبارنگفتم به من نگو الهام جون؟خجالتم نمیکشه پسره صدکیلویی
_عههه واااا الی جون من کجا صدکیلوام؟من همش هشتادوهفتام
+اگه جرعت داری وایسا تا الهامونشونت بدم
با خنده از پله ها میدوییدم بالا و گفتم
_نامردم اگه وایسم
و خودمو شوت کردم تواتاقم
صداش میومد که می گفت:
+خدایاایشالاهمیشه پسرم بخنده
خنده ای رو لبم نشست ولی با یاداوری مهندس و حرفاش اخمی نشست رو صورتم..
چته یاسر؟مگه تو نمیدونستی قراره با کی روبه رو بشی؟مگه ازقبل درجریان نبودی ؟
بودم وجدان جان بودم ولی…
ولی نداره دیگ…شغلته..مجبوری…
باهمین افکار سرمو گذاشتم رو بالش تا ی چرت بزنم…
مهسو
+چیییی بابا؟؟؟؟؟بگو که شوخیه
_نه دخترم شوخی نیست..
به قیافه جدی بابا نگاه کردم..چی میگفت؟؟؟من؟شیعه بشم؟؟؟اونم برای ازدواج بااون پسرک؟
عمممممرا
_بابا اخه شمارو به مسیح قسم چیشده؟
+قسم نده دختر…خودت میفهمی..حالا هم برو خودتو برااخرهفته اماده کن…درضمن..یاسر پسر مذهبی هست و نفوذشم همه جا زیاده..دلم نمیخاد با سرتق بازیات زندگی و جون چندین هزارادمو به بازی بگیری
بابا چرااینقدمبهم حرف میزد؟؟مگه یاسر کیه؟؟
وای عیسی مسیح خودت کمکم کن..
میدونم بنده خوبی نبودم ولی دستموبگیر…
رفتم تواتاقم..
باباگفته بود اخرهفته ینی پس فردا برای خواستگاری رسمی میان…
رفتم جلوی اینه به خودم نگاه کردم..
صورت سفید و موهای لخت طلایی که خیلی بلندبود و بابا اجازه نمیدادکوتاشون کنم..
چشمای خمارخاکستری و لبای قلوه ای سرخ که هیچوقت جز برق لب چیزی بهشون نمیزدم
و بینی قلمی که خدادادی عمل شده بود..
و هیکلی که به لطف کلاس های مختلف و باشگاه بی نقص بود…
خنده داربود که قراره من مهسو امیدیان دخترسرسخت روزگار بخاطر اهداف دیگران زندگیم که سهله..دینم رو هم عوض کنم…
یا عیسی مسیح
نویسنده محیا موسوی
.*°•❤️❤️🔥⃝⃡✨💕❥•°*.
.....◍⃟💖.....🌊⃟💙¦••
#نجوای_جمعه
✍سلام بر مولایم مهدی ع. كسى كه بر غير تو وارد شود محروم است و آنكه به غير تو رو كند زيانكار است و هر كه به درگاه غير تو رود محتاج گشته و هر كه از غير فضل و كرم تو درخواست كرد بى برگ و نوا گرديد، درگاه لطف تو به روى مشتاقان باز و خير و احسانت براى طالبان مبذول است و فضل و كرمت براى سائلان مباح و عطايت براى اميدواران مهيا و رزقت براى اهل معصيت هم گسترده است و حلمت بر هر كه رو به تو آورد متوجه است و عادتت احسان به بدكاران است و طريقه ات مدارا با سركشان، مهدی جان درست است که این مناجات با رب العالمین در ماه رجب است اما آموخته ایم که«لا فرق بینک و بینهم الا انهم عبادک» فقط همین عبد بودن توست که فارق بین تو و خداست و الاّ تمام آن نیروهای الهی در دستان خیبری توست.
💕"#هفت قدم برای #شاد بودن"
🌼قدم #اول :
کمتر فکر کنید , بیشتر احساس کنید.
🌼قدم #دوم:
کمتر اخم کنید, بیشتر لبخند بزنید.
🌼قدم #سوم:
کمتر صحبت کنید,بیشتر گوش دهید.
🌼قدم #چهارم:
کمتر قضاوت کنید,بیشتر بپذیرید.
🌼قدم #پنجم:
کمتر ببینید،بیشتر انجام دهید.
🌼قدم #ششم :
کمتر گلایه کنید,بیشتر سپاسگزار باشید.
🌼قدم #هفتم:
کمتر بترسید, بیشتر دوست داشته باشید.
🔷🌸🍃
#اللهمْعَجِلْلِوَلِیِڪالفَـــࢪَج
💌هر چقدر بیشتر مظلومیت امام زمان رو متوجه میشی انگاری به همون میزان هم از گناه فاصله میگیری...
میدونی...
مضطر شدن برای امام زمان آدمو از گناه میشوره و میاره بیرون...🌊
➕یعنی دلت میسوزه که دل امام زمانت رو بشکنی...💔
امام زمان تنهاست...نباید قلبشو شکوند...نباید گریشو در آورد...رومون حساب باز کرده...😓
🔖نباید موقعی که نامه اعمالمونو میخونه بگه : واقعا این کارو کرد؟؟ اینکه گفته بود من از منتظرانم که...اینکه گفته بود این کارو نمیکنم...😔
نباید کاری کنیم امام زمان قلب مهربونش آزرده خاطر بشه...امام زمان دلش به ماها خوشه...همیشه هم میگه برای ظهورم دعا کنید...
🌟بیا دلتنگیشو برطرف کنیم...کاری که میکنیم هم این باشه که واقعا مراقب خودمون باشیم...
ما معمولی نیستیم...ما منتظر مهدی موعود هستیم...باید همه چیمون با بقیه فرق کنه...✌️
میدونم سخته...
ولی سختیش شیرینه...
مگه نه؟🙂
#امام_زمان
#ترک_گناه
🌿
Ale-Yassin-Farahmand.mp3
8.32M
🔆السلام علیک یا صاحب الزمان
سلام بر تو، ای جانشین خدا و یاری کنندهی حق او
#زیارت_آل_یاسین
#به_استقبال_نور 🔆
#فرصت_سلام و اظهار ارادت❤️ به امام همیشه دست نمی دهد آن را #قدر_بدانیم
•┈┈••✾•🌿🌸🌿•✾••┈•