یادش بخیر!
این یادش بخیر مثل احساس دورهم بودن سال های گذشته ست که دیگه تکرار نمیشه
مثل ذوق پنج سالگی آدم برای کادویی که خاله یا عمو بهت دادن
که حسش دیگه تکرار نمیشه
یادش بخیر من برای خاطره ایه که مربوطه به وقتی که کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم
وقتی تو مسابقه قرآن رتبه آوردم و جایزه مامان بزرگیم شد چهل هزار تومن پول برای خرید کتاب :)
دست منو گرفت و برد تا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شیراز
حرص اینکه صاحب کتاب بیشتری بشم باعث میشد دونه به دونه نسخه های هر کتابی رو بگردم و اونی که چاپ قدیمه و قیمتش کمتره رو انتخاب کنم
جالبه که الان دیگه کتاب فروشیا کاری ندارن به اینکه کتاب چاپ امروز صبحه تا پنج سال پیش
کاری ندارن به قیمت پشت جلد کتاب چاپ قدیم که گاهی نصفِ نصف چاپ جدیده
همرو با قیمت جدید حساب میکنن
و تمام تلاش های من برای زرنگی کردن بی ثمر و پوچ میمونه!
و بخش عظیمی از پولی که دارم میره و کاغذ میشه
داشتم میگفتم...اون روز من چیزی حدود سیزده یا چهارده رمان خریدم
و ثروتمندانه برگشتم خونه!
البته کمی دبه کردم و به جای چهل ، پنجاه و چند هزارتومان خرید کردم
احساس معامله کننده ای رو داشتم که بی برو برگرد سود کرده
و شاید ته دل فروشنده رو صاحب خسران عظیم میدیدم
تازه به حساب خودم سرشون رو کلاه هم گذاشته بودم و چاپ قدیم هارو از زیر کتابا پیدا کرده بودم
چند وقت بعد همه ی اون کتابارو خوندم بجز اونایی که مامانم گفت به دردت نمیخوره و موندن تا هرچند وقت یکبار اونقدری بزرگ شم که اجازه خوندن اون کتابو پیدا کنم
راستش رو بخواید هنوز اون احساس سود با من هست!
چون خواهرهام دونه به دونه کتاب هارو دست میگیرن و میخونن
و علاوه بر دوست صمیمی اون روزهام، دوست دوست صمیمی اون روزهامم گذارش به اون کتابا خورده
و حتی سبک قلم زدن نویسنده هاش رو هم بررسی کردیم
حالا مطمئنم اون پنجاه و چند هزارتومان هیچ جای جیب کانون رو نمیگیره
اما کتاب های من هنوز بخش زیادی از گذشته شیرین من موندن
و برنده معامله در بلند مدت هم منم!
من و مادربزرگی که سرمایه گذاری ش نقطه زن بود
و هنوز که هنوزه میگه برو از طرف من کتاب بخر برای خودت
و نمیدونه که دیگه با پنجاه و چند هزارتومان هیچ کتاب ورق پاره ای را کف دست آدم زاده نمیزارن
و نمیدونه فروشنده ها دیگه به قیمت قدیمی روی جلد نگاه نمیکنن
و نمیدونه که گرون شدن کاغذ نه میذاره من برنده معامله باشم نه فروشنده!
و اینجا بود که من فهمیدم کتابخونه هارو برای همین تاسیس کردن
برای پیروزی مطلق خواننده بر کتاب فروش
یادم باشه به مادربزرگم بگم شاید دیگه هیچ کتابی رو به اون زودی ها نخرم...
@saabaab
با خدا باش و پادشاهی کن!
حتما همه مان به اندازه ای این عبارت را شنیده ایم که دیگر به آن توجه نکنیم و هم شأن کلیشه ها از آن رد شویم
اما شنیدنش از زبان راننده سیه چرده شهرستانی ساده ای که تازه جوان تازه دامادش را از دست داده اصلا و ابدا به کلیشه نمی ماند!
برای تو !
غریبه ای که دنبال من میگردی
دوستت دارم ، به امید آشنایی
دقیق از آمدن و رفتن تو با خبر است
درست پشت در خانه ی تو منتظر است!
نمیشناسی اش اما شبیه سایه توست
غریبه ای همه اوقات با تو همسفر است
نمی شناسی اش اما تپش تپش با توست
غریبه در خود تو از خود تو بیشتر است
درست راس زمان قرار میآید
بدون شاید و اماست قول معتبر است
دوتا نفس بکشی آن غریبه میآید
دو روز میگذرانی و مرگ پشت در است !
ــ ز.یوسفی
سَبَب:)
برای تو ! غریبه ای که دنبال من میگردی دوستت دارم ، به امید آشنایی دقیق از آمدن و رفتن تو با خبر
سراغ اهل زمین میرود بی استثنا!
خوشا کسی که دم مرگ در تو غوطه ور است
دچار نوعی سخت از سرطان شده ام
که بهبودم تنها در اندیشه معجزه میگنجد!
قسمتی از من بی هیچ دلیل قابل تاییدی به قسمتی دیگر حمله کرده است
و این جدال با سرعت به همه جای من سرایت میکند
بدخیم است بدخیم!
گفتم که
بهبودم تنها در اندیشه معجزه میگنجد
من در کشاکش نبرد افکار و اعمال ناهمگون تحلیل میروم
و چیزی از من به من نمی ماند
بارها همه ما در سریال ها و کتاب ها دیده و خوانده ایم که آنچه بیمار را زنده نگه میدارد نه داروست نه داروست نه دارو
امید است!
و به زعم من امید نه تنها بیمار را زنده نگه میدارد بلکه دقیقا همان معجزه ایست که بهبود من در اندیشه اش میگنجد!
نه که فکر کنید تارک روند درمان شده ام ؛ ابدا
اما لابد هرکدامتان میدانید که بیمار
بدخیم شاید مدتی با این روش ها حملات درونش بروز نکنند اما یقینا مدتی بعد ـ مدتی نه چندان دور ـ از جایی دیگر حملات آغاز میشوند
و من هنوز زندگی نکرده ام !
من تازه بیست و یک سال دارم و دچار نوعی سخت از سرطان شده ام
که بهبودم تنها در اندیشه معجزه میگنجد!
البته خوبی سرطان این است که تو میدانی داری به ملاقات مرگ میروی
مرگ ناگهانی خیلی بد است
خیلی خیلی بد!
خوبی سرطان این است که علائم جنگ سرسام آور درونت تجلی میکند به ظاهرت و تو ادراک میکنی چقدر اوضاع خراب است!
و خوبی حال من اینست که دارم دنبال معجزه میگردم
اینکه دارم به سر نخ های رسیدن به امید چنگ میاندازم یعنی احتمال معجزه هست
اینکه خوف فقط بعضی جاهای مرا تصرف کرده یعنی احتمال معجزه هست
اینکه دارم سعی میکنم چند صباح مانده را آدمیزاد باشم یعنی احتمال معجزه هست
و اینکه به جای چنگ زدن به شیمی درمانی به معجزه توکل کرده ام یعنی خیلی احتمال معجزه هست
و اینکه میدانم اگر درنگ کنم احتمال معجزه را کم میکنم یعنی فهمیده ام بدخیمم!
اینکه میدانم اگر مثل باقی اوقات تلف کنم یأس مرا احاطه میکند یعنی فهمیده ام بدخیمم
اینکه میدانم چیزهایی هست که مصرفش برای همه آدم ها طبیعی ست و برای یک سرطانی ممنوع است یعنی فهمیده ام...
و فهمیدن یعنی احتمال معجزه هست!
و پذیرفتن یعنی احتمال معجزه هست
و دانستن ...
و زیربار رفتن
آدمیزاد زمین میخورد
من میفهمم بیمارم
و من زمین میخورم
و بلند میشوم و دانه های تسبیحم را در سمت سویی از یأس ، یاامید میگویم
حاجت میدهد!
پ.ن اگر برایم نگران شوید و دعا کنید خوب است!
چون مطمئنم روزی میفهمیم سرطان هایی که ما در جان خود داریم کشنده تر از سرطان های مشهور این روزها هستند
درست مثل قاتلان مخفی زنجیره ای که همیشه تعداد مقتول هایشان از افراد جانی مشهور بیشتر است!
✍🏼ز.یوسفی
صبح که گوشی ام را باز میکنم پیام های نگرانی موج میزند
نگرانی از مریض من
و من مینویسم از سرطان هایی نوشته ام که به روح آدمیزاد سرایت میکند
ابدا گمان نمیکردم کسی به اشتباه بیافتد و این چنین برداشت کند
به نظر خودم به قدر کافی واضح نوشته بودم
نوشته بودم که در کشاکش نبرد اعمال و رفتارم
من از سرطان هایی نوشتم که به روح آدمیزاد سرایت میکند
درست مثل قاتلان مخفی زنجیره ای که همیشه تعداد مقتول هایشان از از افراد جانی مشهور بیشتر است !
و چرا ما آدم ها به قدری که از شنیدن خبر سرطان ریه ، خون ، سینه و انواع خطرناک بیماری های بشر مغموم میشویم از شنیدن خبر ناگوار دردهای درون آدم به تکاپو نمی افتیم ؟
و درباره اش از هم نمی پرسیم؟
و نگران نمیشویم ؟
چرا همان قدر که با شنیدن خبر مریضی خطرناک دوستی ، آشنایی تلاش میکنیم به او کمک کنیم ، با فهمیدن خبر سرگردانی او ، کم ایمان شدن او ، بی نماز شدن او ، کم حجاب شدن او ، ناامید شدن او و دیگر بیماری های خطرناک روح بشر به فکر طرحی برای کمک کردن نمی افتیم؟
بی تفاوتیم؟ نه
فقط عمق بیماری را نمیفهمیم
عاقبت بیماری که سخت تر از مرگ است را نمیفهمیم
و چون ادراکش را نداریم کنش در خوری نمیدهیم
خودم را میگویم...
و به قول قیصر امین پور :
اینجا همه هر لحظه می پرسند:
«حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار از من نپرسید:
«بالت . . .»
ما احوال پرس بال های پرواز یکدیگر نیستیم...
و چقدر اگر همدردی حاصل از فهم بیماری جسمانی افراد را برای مرض های روح آدم ها داشتیم حال آدم ها خوب بود
و بال هایشان زخم و زیلی نبود
هرچند اصلا خوشحال نشدم از سوء برداشتی که دوستانم را نگران کرد
چه آنها که از خودم پرسیدند چه آنها که رفتند سراغ همدیگر تا شوک ناشی از پیام مرا باهم بفهمند اما خوب است که این سوء برداشت باعث شد سعی کنم ازین به بعد با خبرهایی از روح آدم ها همانگونه نگران شوم که با خبری از بیماری شان، حتی بیشتر
و از آدم های دوست داشتنی زندگی ام معذرت میخواهم به خاطر نگرانی شان اما باور کنید باید نگران شد
باور کنید من دچار نوعی سخت از سرطان شده ام که بهبودم تنها در اندیشه معجزه میگنجد . . .
✍🏼ز.یوسفی