هدایت شده از هتلِ بی ستاره!
نفس کشیدم و از نو دوباره زاده شدم
به شوق خواستنیها پر از اراده شدم
پس از گذشت چهل روز گریه، از سر صبر
زدم به خندهٔ انگورها و باده شدم
درخت کوچک خوشقسمتی که در شبِ برف
به پیشواز بهاران شکوفه داده شدم
به هر دهی که رسیدم، در اولین فرصت
غباری از حرم یک امامزاده شدم
کسی که خسته و زخمی، کسی که راضی و شاد
رسیده است و نوک قله ایستاده شدم
فقط به خاطر دیدار با سلام تو بود
که از قطار خداحافظی پیاده شدم
#فاطمهعارفنژاد
در شبِ سرما، شبِ خلوت، شبِ سردرگمی
گرم و مطبوعی شبیهِ طعمِ چای هیزمی
کاش ذکری یادمان میداد در بابِ وصال
در مفاتیحالجنانش شیخ عباسِ قمی
#حامدعسکری
یکی از دوستام تولدش بود و من قرار بود برا تولدتش با ردیف ابر شعر بگم
اما یه جوری شدم اهالی زمین که نهایتا بتونم با ردیف خاک یه چیزی بگم!
هعی